تبلیغات
:.: دست نوشته ها - واقعا خوشحالم كه كسی از خوابایی كه می‌بینم خبر نداره! :.:

 داشتم وبلاگ می‌خوندم. مدت‌هاست به ندرت وبلاگ می‌خونم. بعد از نیم ساعت خوندن، متوجه شدم كه هیچی از چیزایی كه خوندم رو نفهمیدم. صرفا داشتم جمله‌ها را می‌خوندم و پیش خودم به چیزای دیگه‌ای فكر می‌كردم.

- من یه چیزی لازم دارم كه خیلی ساده‌اس، ندارمش، زیاد برای به دست آوردنش سعی كردم، مدت زیادی صرفش كردم، اصلا امیدی ندارم كه در آینده بهتر بشه... یه چیزی كه نگرانم می‌كنه، بیشتر از به دست نیاوردن ابدی اون چیز، اینه كه یه روزی آدم خیلی موفقی بشم و هروقت برم جلو آینه از خودم خجالت بكشم كه با وجود اون همه موفقیت‌هایی كه به دست آوردم، یه همچین چیز ساده‌ای كه یه بچه 16 ساله هم معمولا داره رو ندارم. اون موقع معنیش اینه كه زمان‌بندی كارام تو زندگی درست نبوده... شاید فقط همون 16 سالگی وقتش بوده.

- مدتیه دارم احساس می‌كنم بیشتر مشكلات بشری رو می‌شه به ضعف در سیستم اطلاع رسانی تحویل كرد.

- برای من هر آدمی با یه فضا متناظر می‌شه. وقتی می‌خوام "فلانی" رو تصور كنم، قیافش تو ذهنم نمیاد؛ فضای اون، كه تركیبی از انواع ادراك‌های ذهنی و حسی هست تو ذهنم مرور می‌شه.

- آدم بعضی وقتا تاریخ شخصی خودش رو تحریف می‌كنه... مثلا آدما رو به شدت بهتر یا بدتر از اونی كه واقعا بودن ثبت می‌كنه. نمی‌دونم این چه برخوردیه كه من با مسئله دارم و تقریبا سالی یه بار تاریخ شخصی خودم رو تحریف می‌كنم و یه سری تصویری كه از افراد قدیمی داشتم رو بهتر می‌كنم! بعضی‌ها تو این ماجرا بدجور خوب شدن... الان كه فكر می‌كنم می‌بینم نمی‌تونستن به این اندازه خوب باشن. بعضی‌ها كمابیش خوب شدن، در حالی كه وقتی فكر می‌كنم می‌بینم نمی‌شه معیاری بهتر از اونا برای افتضاح بودن پیدا كرد!


سوال اساسی زندگی خیلی آدما اینه: "چقدر باید جلف و سطحی بشم تا بتونم به بعضی چیزایی كه می‌خوام برسم؟"


Posted by ابراهیم on 1385/11/12 at 04:02 [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------