تبلیغات
:.: دست نوشته ها - پست بعدی نامعلوم :.:

::    این روزها فکر رو دارم متمرکز روی  ترم جدید که شروع شده البته مجبورم

       اینم یه روی دیگه ی زندگی منه و واسه یه مدت خیلی طولانی نمی تونم 

       آپ کنم .

اول::

پاییز خود را از قاب پنجره هل می دهد توی اتاق. جابجا می شود و انگاری آمده است که بماند. خودش هم خوب می داند که فصل مورد علاقه من نیست.

دوم::

 گاه که دلتنگ می شوم خویش را گم شده در حجم کوتاه این لحظات می بینم. روزهایی که به سرعت شب می شوند و شبهایی که هنوز ستاره هایش در نیامده روز می شوند. بار دلم این روزها سنگین است. دلم هوایی تازه می خواهد. انگاری به ته سالهای جوانی رسیده باشی و بخواهی همه خاطراتت را مرور کنی. واژه های برهنه ام را پرواز می دهم و مدیون سکوت این دیوارهایم که گاه و بی گاه رازدار مهر بر لب بغض های فرو خورده ام می شوند. می دانی گاه حس می کنم در قایم باشک زندگی چشم باز کرده ام و هر چه می گردم کسانم را پیدا نمی کنم. همه گی فرسنگها آن دورترها روز را شب می کنند. سردم می شود بانو! هیچ کدامشان هم گرمم نمی کنند نه خاطره ها نه عکسها نه نامه ها. انگاری بی خاطره شده ام. بی هیچ دست نوشته ای. روزها می گذرند و هیچ خبر تازه ای نمی شود. من از این سکون ترسم می گیرد.

            (( منتظر نظرات شما هستم همین پایین یه کلیک کوچولو ))


Posted by ابراهیم on 1385/07/1 at 08:09 [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------