تبلیغات
:.: دست نوشته ها - فقط نوستالژی نیست، آنچه اشک دهه شصتی‌ها را فرا می‌خواند! (برگرفته از وبلاگ اندیشه) :.:

اندیشه کجا…؟
از خواندن سطرسطر متن زیر لذت  بردم و حسی عجیب آشنا سراسر وجودم را فرا گرفته بود،در عین حال آن سرود زیبا در گوشم نجوا میکرد،که با دیدن دوسطرپایانی نوشته از فراز تفکرات و خاطرات زنده شده، محکم به زمینمان زدی.
نمیخواهم بپرسم چرا و حتی بگویم نه؛
تنها امیدوارم که از بستر امروز بر بستر نومیدی نیارامی،
که برخاستن از آن بسی سخت است و دشوار…
و بدان آن دم که اراده کردی ،باز بر این صفحه ی خاکستری بنویسی،چه از انسانیت و چه دردهای مشترکی که دیرسالیست بر دوشمان نهاده اند؛هستند هم کیشانی که سرود مرغ سحر را با تو اندیشه ی بی پیشوندوبی پسوند هم آواز شوند.

متن زیر از وبلاگ دوست عزیزی با نام اندیشه گرفته شده است.

قبل از خواندن این پست، لطفا این توضیح کوچک را بخوانید: در سال‌های بی‌همتای دهه شصت سرودی از تلویزیون با صدای یک نوجوان پخش می‌شد که تقریبا همه بچه‌های آن زمان آن را به یاد دارند. این سرود بسیار زیبا و دلنشین بود و آن نوجوان هم به زیبایی هرچه تمام‌تر آن را می‌خواند. قطعه‌ای از آن را که از اینترنت پیدا کردم  در اینجا برای شما می‌گذارم . لطفا قبل از خواندن متن آن را گوش دهید و سپس لحظاتی را همچون یک سفر زمان که با زمان حال در هم است، با من به آن سال‌ها و این سال‌ها بیایید.

دانلود قسمتی از سرود «باز هم مرغ سحر بر سر منبر گل»

برای همه بچه‌های دهه شصت این سرود زیبا و دلنشین، در حد درونی‌ترین لایه‌های وجودشان آشنا است. چگونه بگویم؟  اولین چیزی که خودنمایی می‌کند گونه‌ای در هم آمیختگی ناشی از احساسات و افکاری است که از کودکی و از سال‌های بی‌همتای (خوب یا بدش بماند) دهه شصت تا کنون برروی هم انباشته شده‌اند. آخ آخ، «خیز از بستر خواب، کودک زیبارو»، «خیز و تکبیر بگو». اول دلم برای آن کودک زیبارو تنگ شد، برای کودک قصه‌های مجید، اول نوستالژی سوزان دهه شصت بازهم وجودم را گرفت. اما این بار به همینجا ختم نشد! «خیز و تکبیر بگو»؟ چرا تکبیر بگوید لعنتی؟ چرا آن کودک زیباروی مرا آزردید؟ چرا کودکی‌هایش را قربانی آرمان‌گرایی‌های ایدئولوژیک و عطش سیری‌ناپذیر‌تان به قدرت کردید؟ ای کودک زیبارو! چه می‌اندیشیدی و چه شد؟ تو که برخاستی تا تکبیر گویان لرزه بر اندام عالم بیندازی، اکنون در گوشه‌ای از یک اتاق در حالی که چندین بیماری روانی ناشی از سرخوردگی‌های برآمده از تهاجم به انسانیت را درخود حبس کرده‌ای، جوانیت را از مجرای یک کامپیوتر شخصی به پای چند محیط سربسته مجازی میریزی. این همه آن چیزی است که از آن کودک زیبارو مانده است و مابقی‌اش همه نقابی جان‌کاه است.

آری، «باز از مسجد شهر صوت قرآن آید». اما به همراهش میلیون‌ها گلوله خشمگین اشک هم گونه‌های جوانانی را که زیبارویی‌شان پژمرده شده است، بی‌رحمانه می‌کوبند. این چه ساز ناکوکی بود که برای‌مان نواختید؟ لعنتی‌ها کودکی و جوانی و زندگی‌مان را از ما گرفتید و در عوض باز از مسجد شهر صوت قرآن آید. «باز در دشت و دمن چشم نرگس شده باز» لعنت به شما که آن نرگسان بی‌همتا را کور کردید و از خون دیده‌ها هم نوشیدید. آن زمان که این سرود زیبا را در ماه رمضان از بهترین تلویزیون دنیا گوش می‌دادیم، چقدر بی‌ادعا و چقدر متواضعانه و چقدر ساده برخواستیم. تصور می‌کردیم این هارمونی زیبا نوید یک سپهر اجتماعی منطبق با زولبیای مهربانی است که پدر سخاوتمندانه به خانه آورده بود. تصور می‌کردیم فراخوان مهربانانه بهترین مجری‌های برنامه کودک برای فرستادن نقاشی‌های‌مان یک رستگاری جاودانه است. لعنتی‌ها می‌دانید با ما چه کردید؟

آخ که دیگر «خورشید قشنگ آمد از راه دراز» را هم به شب تیره شما واگذار کردیم. خورشید قشنگی که همان زمان برای برادر بزرگم که فراخوان خونینتان را لبیک گفت به آخر آمد. برای او که خونش در طی ناجوانمردانه‌ترین تراژدی ممکن دامن‌گیر جامعه آرمانی شما شد که کابوس هر روز و هر شب امروز ما است. لعنتی‌ها آن «خورشید قشنگ» به همراه برادرم رفت و به جایش تصویری کریه در ماهی جعلی در شبی تاریک و سرد و بلند نصیب شما شد تا قلم‌ من امشب اینچنین خون بگرید. «كودكان خوشسخن، شب فراری شده باز»؟ لعنتی‌ها اینجا شب‌و روز، شب است!

 امروز این سرود زیبا همچون یافتن ناگهانی عکسی قدیمی از یک لحظه ناب کودکی با پدرو مادری که در حادثه‌ای مرده‌اند، مرا با این همه درهم‌آمیختگی احساسی و فکری به دامن تنها یادگارم از آن کودک زیبا رو راند. اینجا و در این صفحه تنها، قلمم تنها بازنمود رگه های باقیمانده انسانیت از هجوم مرگ‌بار دشمنانش است. امروز من نمی‌دانم برای خودمان چه کنم. همه‌چیزمان را از ما گرفتید. هربارکه از خود می‌پرسم دلیل این همه احساس مهر و عطوفت نسبت به هم‌سالانم چیست؟ با خود می‌گویم تنها درد مشترک است که چنین بی حرف و حدیث، می‌تواند جای احساس رقابت و دوستی طبیعی را بگیرد. فاطمه که زود ازدواج کرد و درگیر دوتا بچه زیبارواست، نیما که در زندان است، بابک که تبدیل به عکسی در بهشت زهرا شده است، یاسمن که همچون یک کاریکاتور موفقیت هر روز صبح به کارمندان شرکتی که در آن معاون مدیر شده است لبخند می‌زند، مهتاب که از ایران رفت و آنجا هم این زخم‌های ریشه‌دار آزارش می‌دهد، مریم که هیچ‌وقت ندانست چرا او که دوستش می‌داشت ناچار شد تنهایش بگذارد، مجید و احسان و نازنین و نرگس و سامان و … همه را با اطمینان خودم می‌دانم که هرشب و هر روز برای بر آمدن «خورشید قشنگ» که با برادران و خواهران‌ بزرگ‌مان رفت، دست به دامن این صفحات امین و این قلم سخاوتمند می‌شوم.

پ ن: تا اطلاع ثانوی که ممکن است هیچ‌گاه نیاید، اینجا نمی‌نویسم. می‌خواهم یک بار دیگر از بستر خواب برخیزم، اما این بار برای سرودن سرود انسانیت.

اشک‌ها را باور کنید!


Posted by ابراهیم on 1391/03/5 at 00:56 [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------