تبلیغات
:.: دست نوشته ها - پایان تجربه ای فراموش نشدنی :.:

یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی میتونی هرطور دلت میخواد بنویسی ، تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته، تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو دنبال کشف این است که تو کی هستی! تا اینحا تو هر طور دلت میخواهد میتونی بنویسی از هر رنجی که میکشی، از امیدهات از باورهات

اما کم کم مخاطب شروع میکنه تصویر سازی از تو و به باور خودش تو رو میشناسه، ازت انتظار چیزهایی رو داره و انتظار بعضی چیزها رو نداره...

و دقیقا از اینجاست که تو دیگه نمیتونی هر حرفی رو که دلت میخواد رو بزنی ، کم کم این خودتی که حذف میشی، نه به خاطر اینکه دورو باشی بلکه به خاطر اینکه نمیخوای به خواننده ات به ذهنیتی که یک ساعت خودش رو کشته تا از تو پیدا کرده شوک وارد کنی. اینطوریه که از اینجا به بعد دیگه تو خودت نیستی، دیگه هیچ کدوم از کلماتت رو دوست نداری ....

--- بعضی وقتا دلم می خواست از اتفاقات سیاسی و برداشتای خودم بنویسم ولی ترس از ش ی ل ت ر (ش=ف) شدن پشیمونم می کرد.

--- و اما خداحافظی از مخاطبی خاص که گاهی وقتا انگیزه ی نوشتنم بود. 

پ . ن: دلم میخواست بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید می نوشتم. خیلی حرفا. ولی نتونستم.

شاید فقط یه پست دیگه.


Posted by ابراهیم on 1388/12/22 at 21:48 [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------