تبلیغات
:.: دست نوشته ها :.:

اندیشه کجا…؟
از خواندن سطرسطر متن زیر لذت  بردم و حسی عجیب آشنا سراسر وجودم را فرا گرفته بود،در عین حال آن سرود زیبا در گوشم نجوا میکرد،که با دیدن دوسطرپایانی نوشته از فراز تفکرات و خاطرات زنده شده، محکم به زمینمان زدی.
نمیخواهم بپرسم چرا و حتی بگویم نه؛
تنها امیدوارم که از بستر امروز بر بستر نومیدی نیارامی،
که برخاستن از آن بسی سخت است و دشوار…
و بدان آن دم که اراده کردی ،باز بر این صفحه ی خاکستری بنویسی،چه از انسانیت و چه دردهای مشترکی که دیرسالیست بر دوشمان نهاده اند؛هستند هم کیشانی که سرود مرغ سحر را با تو اندیشه ی بی پیشوندوبی پسوند هم آواز شوند.

متن زیر از وبلاگ دوست عزیزی با نام اندیشه گرفته شده است.

قبل از خواندن این پست، لطفا این توضیح کوچک را بخوانید: در سال‌های بی‌همتای دهه شصت سرودی از تلویزیون با صدای یک نوجوان پخش می‌شد که تقریبا همه بچه‌های آن زمان آن را به یاد دارند. این سرود بسیار زیبا و دلنشین بود و آن نوجوان هم به زیبایی هرچه تمام‌تر آن را می‌خواند. قطعه‌ای از آن را که از اینترنت پیدا کردم  در اینجا برای شما می‌گذارم . لطفا قبل از خواندن متن آن را گوش دهید و سپس لحظاتی را همچون یک سفر زمان که با زمان حال در هم است، با من به آن سال‌ها و این سال‌ها بیایید.

دانلود قسمتی از سرود «باز هم مرغ سحر بر سر منبر گل»

برای همه بچه‌های دهه شصت این سرود زیبا و دلنشین، در حد درونی‌ترین لایه‌های وجودشان آشنا است. چگونه بگویم؟  اولین چیزی که خودنمایی می‌کند گونه‌ای در هم آمیختگی ناشی از احساسات و افکاری است که از کودکی و از سال‌های بی‌همتای (خوب یا بدش بماند) دهه شصت تا کنون برروی هم انباشته شده‌اند. آخ آخ، «خیز از بستر خواب، کودک زیبارو»، «خیز و تکبیر بگو». اول دلم برای آن کودک زیبارو تنگ شد، برای کودک قصه‌های مجید، اول نوستالژی سوزان دهه شصت بازهم وجودم را گرفت. اما این بار به همینجا ختم نشد! «خیز و تکبیر بگو»؟ چرا تکبیر بگوید لعنتی؟ چرا آن کودک زیباروی مرا آزردید؟ چرا کودکی‌هایش را قربانی آرمان‌گرایی‌های ایدئولوژیک و عطش سیری‌ناپذیر‌تان به قدرت کردید؟ ای کودک زیبارو! چه می‌اندیشیدی و چه شد؟ تو که برخاستی تا تکبیر گویان لرزه بر اندام عالم بیندازی، اکنون در گوشه‌ای از یک اتاق در حالی که چندین بیماری روانی ناشی از سرخوردگی‌های برآمده از تهاجم به انسانیت را درخود حبس کرده‌ای، جوانیت را از مجرای یک کامپیوتر شخصی به پای چند محیط سربسته مجازی میریزی. این همه آن چیزی است که از آن کودک زیبارو مانده است و مابقی‌اش همه نقابی جان‌کاه است.

آری، «باز از مسجد شهر صوت قرآن آید». اما به همراهش میلیون‌ها گلوله خشمگین اشک هم گونه‌های جوانانی را که زیبارویی‌شان پژمرده شده است، بی‌رحمانه می‌کوبند. این چه ساز ناکوکی بود که برای‌مان نواختید؟ لعنتی‌ها کودکی و جوانی و زندگی‌مان را از ما گرفتید و در عوض باز از مسجد شهر صوت قرآن آید. «باز در دشت و دمن چشم نرگس شده باز» لعنت به شما که آن نرگسان بی‌همتا را کور کردید و از خون دیده‌ها هم نوشیدید. آن زمان که این سرود زیبا را در ماه رمضان از بهترین تلویزیون دنیا گوش می‌دادیم، چقدر بی‌ادعا و چقدر متواضعانه و چقدر ساده برخواستیم. تصور می‌کردیم این هارمونی زیبا نوید یک سپهر اجتماعی منطبق با زولبیای مهربانی است که پدر سخاوتمندانه به خانه آورده بود. تصور می‌کردیم فراخوان مهربانانه بهترین مجری‌های برنامه کودک برای فرستادن نقاشی‌های‌مان یک رستگاری جاودانه است. لعنتی‌ها می‌دانید با ما چه کردید؟

آخ که دیگر «خورشید قشنگ آمد از راه دراز» را هم به شب تیره شما واگذار کردیم. خورشید قشنگی که همان زمان برای برادر بزرگم که فراخوان خونینتان را لبیک گفت به آخر آمد. برای او که خونش در طی ناجوانمردانه‌ترین تراژدی ممکن دامن‌گیر جامعه آرمانی شما شد که کابوس هر روز و هر شب امروز ما است. لعنتی‌ها آن «خورشید قشنگ» به همراه برادرم رفت و به جایش تصویری کریه در ماهی جعلی در شبی تاریک و سرد و بلند نصیب شما شد تا قلم‌ من امشب اینچنین خون بگرید. «كودكان خوشسخن، شب فراری شده باز»؟ لعنتی‌ها اینجا شب‌و روز، شب است!

 امروز این سرود زیبا همچون یافتن ناگهانی عکسی قدیمی از یک لحظه ناب کودکی با پدرو مادری که در حادثه‌ای مرده‌اند، مرا با این همه درهم‌آمیختگی احساسی و فکری به دامن تنها یادگارم از آن کودک زیبا رو راند. اینجا و در این صفحه تنها، قلمم تنها بازنمود رگه های باقیمانده انسانیت از هجوم مرگ‌بار دشمنانش است. امروز من نمی‌دانم برای خودمان چه کنم. همه‌چیزمان را از ما گرفتید. هربارکه از خود می‌پرسم دلیل این همه احساس مهر و عطوفت نسبت به هم‌سالانم چیست؟ با خود می‌گویم تنها درد مشترک است که چنین بی حرف و حدیث، می‌تواند جای احساس رقابت و دوستی طبیعی را بگیرد. فاطمه که زود ازدواج کرد و درگیر دوتا بچه زیبارواست، نیما که در زندان است، بابک که تبدیل به عکسی در بهشت زهرا شده است، یاسمن که همچون یک کاریکاتور موفقیت هر روز صبح به کارمندان شرکتی که در آن معاون مدیر شده است لبخند می‌زند، مهتاب که از ایران رفت و آنجا هم این زخم‌های ریشه‌دار آزارش می‌دهد، مریم که هیچ‌وقت ندانست چرا او که دوستش می‌داشت ناچار شد تنهایش بگذارد، مجید و احسان و نازنین و نرگس و سامان و … همه را با اطمینان خودم می‌دانم که هرشب و هر روز برای بر آمدن «خورشید قشنگ» که با برادران و خواهران‌ بزرگ‌مان رفت، دست به دامن این صفحات امین و این قلم سخاوتمند می‌شوم.

پ ن: تا اطلاع ثانوی که ممکن است هیچ‌گاه نیاید، اینجا نمی‌نویسم. می‌خواهم یک بار دیگر از بستر خواب برخیزم، اما این بار برای سرودن سرود انسانیت.

اشک‌ها را باور کنید!


Posted by ابراهیم on 1391/03/5 at 00:56 [] Comments

خمیازه های کشدار سیگار پشت سیگار

شب گوشه ای به ناچار سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب جان کندنش غریزی است

لعنت به این خود آزار سیگار پشت سیگار

 

یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند

ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

 

بر سنگ فرش کوچه خوابیده بی سرانجام

این مرده ی کفن خوار سیگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم بی سرنشین کبودند

مردی تکیده، بیزار سیگار پشت سیگار

 

تصعید لاله ی گوش با جیغ های رنگی

شک و شروع انکار سیگار پشت سیگار

این پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند

بدرود دست و گیتار سیگار پشت سیگار

 

مردم در این رهایی در کوچه های بن بست

انگار ها نه انگار سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تلافی بر میله میله پولاد

در یک تنور نمدار سیگار پشت سیگار

 

مبهوت رد دودم، این شکوه ها قدیمی است

مومن به اصل تکرار سیگار پشت سیگار

لخت و پلید با اخم کنج اتاق تاریک

در بستری گنهکار سیگار پشت سیگار

 

صد لنز بی ترحم در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار سیگار پشت سیگار

 

اسطوره های خائن در لابلای تاریخ

خوابند عین کفتار سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار

کوبیده شد به دیوار سیگار پشت سیگار

 

با یک طپانچه امشب این عطسه هم ترور شد

شلیک تیر اخطار سیگار پشت سیگار

هر شب همین بساط است، چای و سکوت و یک فیلم

بعد از مرور اشعار سیگار پشت سیگار

 

ته مانده های سیگار در استکانی از چای

هاجند و واج انگار سیگار پشت سیگار

کنسرو شعر و سیگار، تاریخ انقضا خورد

سه/یک/ممیز چهار سیگار پشت سیگار

 

خودکار من قدیمی است گاهی نمی نویسد

یک مارک بی خریدار سیگار پشت سیگار


اندیشه فولادوند


Posted by ابراهیم on 1389/12/12 at 12:20 [] Comments

2 rahii

inhame migan fek konid tasmim bgirid yani chi?

Akhe vaghti fekre adam 2 ta natije mokhalef dare,,,,kodom tasmim?

Halam azin ehsase zafo natavani b ham mikhore,az in natavani tu didano in deltangiaie gule gule!!!!!larzehato kam kon,saf vaysao ngash kon,,n hichi nis

ama...

eteraf kon...eteraf kon be tapeshaye ghalbet,b boghzaye gaho bi gahet,,b deltangyat ke gule gule paiin mian,,,

vasate in gulehaye shafafi ke suye cheshmamo grfte arum migam : khodemunim,,,dusesh daram......

 

 


یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی میتونی هرطور دلت میخواد بنویسی ، تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته، تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو دنبال کشف این است که تو کی هستی! تا اینحا تو هر طور دلت میخواهد میتونی بنویسی از هر رنجی که میکشی، از امیدهات از باورهات

اما کم کم مخاطب شروع میکنه تصویر سازی از تو و به باور خودش تو رو میشناسه، ازت انتظار چیزهایی رو داره و انتظار بعضی چیزها رو نداره...

و دقیقا از اینجاست که تو دیگه نمیتونی هر حرفی رو که دلت میخواد رو بزنی ، کم کم این خودتی که حذف میشی، نه به خاطر اینکه دورو باشی بلکه به خاطر اینکه نمیخوای به خواننده ات به ذهنیتی که یک ساعت خودش رو کشته تا از تو پیدا کرده شوک وارد کنی. اینطوریه که از اینجا به بعد دیگه تو خودت نیستی، دیگه هیچ کدوم از کلماتت رو دوست نداری ....

--- بعضی وقتا دلم می خواست از اتفاقات سیاسی و برداشتای خودم بنویسم ولی ترس از ش ی ل ت ر (ش=ف) شدن پشیمونم می کرد.

--- و اما خداحافظی از مخاطبی خاص که گاهی وقتا انگیزه ی نوشتنم بود. 

پ . ن: دلم میخواست بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید می نوشتم. خیلی حرفا. ولی نتونستم.

شاید فقط یه پست دیگه.


Posted by ابراهیم on 1388/12/22 at 20:48 [] Comments
در می گشاید
و باز می گردد
تا با لبخندی بگوید:
ببخشید...
کلماتم اشتباها"اینجا جامانده...

و می رود
تا بفهمم
ان لبخند
و ان دوستت دارم
از ان من نبود
 
پی نوشت : چیزی نمیگه. از در میرم بیرون و در رو پشت سرم میبندم .
 دوست دارم وقتایی که از خواب میپرم و باور نمیکنم این چیزایی که خواب دیدم خواب بودن. خوابای عجیب و غریب و باور نکردی. با یه عالمه اتفاقای فوق العاده .
البته اگه این کابوس های لعنتی تمومی داشته باشه.

Posted by ابراهیم on 1388/11/27 at 23:51 [] Comments
 
گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمیشوند. درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ... گاهی٬ از خودم میپرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این قصه/این نقاشی/این آهنگ/ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم. واقعاً چند سال؟
Posted by ابراهیم on 1388/10/29 at 15:58 [] Comments

هر روز نشسته ام و اخبار اوین را می خوانم و گفتگوهای خانواده زندانیان را دنبال می کنم. هرچند که مریم راست گفته :

قرار نبود تمام رویای ما بشود آزادی دوستان مان. قرار نبود برسیم به اینجا و حسرت نبودنشان و جای خالی شان را بخوریم. دوستان ما که آزاد بودند، ما می خواستیم کشورمان آزاد باشد…


Posted by ابراهیم on 1388/06/10 at 17:48 [] Comments

  

گاهی اوقات بعضی آدما تو زندگیت هستن که بودنت رو تعریف میکنن.گاهی اوقاتم اونقده قصه‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه. 
  

پ . ن: دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم.

 

 


Posted by ابراهیم on 1388/04/9 at 03:10 [] Comments

گاهی اوقات این روزها، اخبار را که میخوانی و دنبال میکنی، و با ترس و کنجکاوی و هراسان فیسبوکت را باز میکنی ، وقتی که ندا را قبل از جان دادن میبینی ، و به چشمانش که مدام در میان چشمان تو دنبال کمک میگردد زل میزنی ، و وقتی به خونی از دیگرانی که هنوز مانثل خودت میپنداریشان روی صفحه‌های سرد و کثیف مونیتورت بر روی آسفالت داغ خیابانهای وطنت روان میشود ، و گاهی که از خشم یا نومیدی ، یا غم ، یا تنهایی ، یا دورافتادگی، یا تنفر ، یا شاید فقط از همدردی اشکی میریزی ... تنها چیزی که به آن چنگ میزنی نه امید که غرور است. حس دیدن تاریخ هنگامی که شکل میگیرد. من میبینم مملکتم را و ملتم را و دوستانم را در لحظه‌های تاریخ و در کتاب‌های تاریخ آیندگان. و این بار دیگر من خجالت نخواهم کشید.  من امروز به ایرانی بودنم دوباره مغرورم. گاهی فکر میکردم ستارخان ها و میرزا کوچک خان های زمان دیگر تمام شده‌اند. ولی امروز میدانم اگر هم شکلشان عوض شود ما هنوز برای تاریخ قصه های فراوانی در آستین داریم.


Posted by ابراهیم on 1388/04/9 at 02:38 [] Comments
كجاست كه ببیند پشت دریاها شهری نیست...
كجاست...
كجاست كه ببیند...پشت دیوانگی شهریست...
شهری پنهان...
شهری بكر و دست نخورده...
شهری از رنگ تازه...و ناشناخته...
شهری از جنس بی جنسی...
شهری با قانون نانوشته بی قانونِ احساس...
شهری از جنس تازگی ها...
شهری عاری ز هر زنجیر عقلی...
شهری خالی از هر مانع منطق...
شهری پر از عجایب برای غیر دیوانگان...
شهری پر از آرامش برای دیوانگان...
بیا كه پشت دیوانگی شهریست...
مبادا میان مرز شهر عاقلان و دیوانگان بمانی...


ب.ر.ن:...«پشت دیوانگی شهریست...»...

Posted by ابراهیم on 1388/03/4 at 03:34 [] Comments
آخ دودش چشممو آزار می ده سخته آدم دو تا دست داشته باشه تایژ کنه ........

نمی دونم تا حالا چنتا دود قاطی کردی؟!

اما چیز جالبی نیست تر کیبی از  بوی شکلات و میکس و کباب و چمیدونم چیژس و ژنیرو حتی بوی سیگار

پک بزن آها جیگرت حال اومد؟؟؟جیگرت سوخت؟؟ سرت گیج می ره ؟؟؟؟


Posted by بانوی شرقی on 1388/02/22 at 01:07 [] Comments

تا حالا وت اینه به خودت وقتی گریه می کنی نگاه کردی؟دیدی چه قیافه ت زشت می شه؟ گریه خیلی چیز بدیه نه؟ سرت درد می کیره؟ چشمات قرمز می شه سیاهی می ره؟ ای بابا تازه شدی مثل من .یهو ساکت می ش و یادت به خاطره هات می افته؟ می گی ای بابا این خاطره ها فراموش نمی شن که .صاحبشون که دیگه هیچ! نمی خوای قبول کنی که رابطه تموم شدنیه نه؟؟؟بینیم باااااااااا! من تجربه کردم تو تجربه کردی همه مون عشق داشتیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجوری خودتو آروم می کنی اما تهش یه چشمکی واسه خودت می زنی و می گی هیشکی مثل من نبود هیشکیا رابطه شون مثل ما نبود!!!!!!

پ . ن: بشین گریه تو کن جوجه با اون قیافه مثل دلقکت!!!!!!!!!


Posted by بانوی شرقی on 1388/02/19 at 23:04 [] Comments
سبزه در علامتِ خود میمانَد معنای ماندن اما در سبزه نیست. 
که سبزه خود شکل ظریف رفتن دارد
 وقتی که سر به سبزهی دیگر خم میکند.

Posted by ابراهیم on 1388/02/14 at 20:45 [] Comments

این روزا همه چیز برای من قاطی شده. حسی آمیخته با ترس نگرانی ناراحتی عصبانیت و حس پنهانی که هنوز سر بر نیاورده و نمی دانم چیست . ناراحتیم انگار چیز خاصیه که بی دلیل همیشه هست. حتی مرگ گربه خونگیم هم  تاثیری تو این حس نداشت . نه بیشتر شد نه کمتر!!


سرعت حرکت حرفها و فکرها و تصویرها در سرم سریعتر از سرعت حرکت انگشتانم روی کیبورد است. نمیتوانم ... و نمیرسم بنویسم. نمی‌نویسم.

پ .ن.  بارها تصمیم گرفتم از اینجا برم و دیگه اینجا ننویسم ولی شاید اینجاست که فقط می تونم امروز و ببینم و از این آینده ی لعنتی که شاید خیلی نزدیک باشه و من احساس می کنم دوره فرار کنم.    

                                 


Posted by ابراهیم on 1388/01/8 at 18:55 [] Comments

من دنیایی را میبینم که در آن صدا ها تضمین هیچ دیگری ای نیستند.
هیچ صدایی و هیچ کلمه ای هیچ چیز دیگری را نمایندگی نمیکند. معانی به کلمات وصل نیستند. تصاویر به صدا ها ربطی ندارند. احساسات به صداها متصل نیستند. آدم ها ، ربطی به صداها ندارند.
در این دنیا فقط صدا وجود دارد.
و من گاهی در این دنیا قدم میزنم

قدم میزنم
قدم
میزنم

و اینکه ما آدما به چارچوبای اخلاقی و سیستم عقلانی و استنتاجی و مدلای خارجی جهانشمول بیرونمون اونقده میچسبیم و جهان بینیمون رو از خودمون اونقدر جدا میکنیم که .. شاید از ترس قضاوت خودمون یا دیگران یا هر چیه دیگه. اون دنیایی که من میشناسم و میبینم هر آدمی مرکز یه دنیاست و به اندازه ی تک تک آدما هم دنیا وجود داره و هیچی اصیل تر از وجود هر کسی نیست. هر چیزی وقتی واقعا بخوایش و بتونی به خواستن واقعی برسی درسته .. همه چیز ساده ست ولی اونقده ما به خودمون پیچیده ایم که نمیتونیم سادگی آفرینش و خودمون و دنیا رو ببینیم. شاید به خاطر پیچیدگی زیاد این سادگیه که همه میبیننش و باورش نمیکنن .

پ.ن. دنیایی رو میشناسم که در آن خوب و بد تعریف شده نیست. مهم این نیست که چه بخواهی و چه بگویی. مهم اینست که بدانی چه میخواهی و ایمان داشته باشی به آنچه میگویی.

 


Posted by ابراهیم on 1388/01/8 at 18:51 [] Comments
 
او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم
اینرا به خواب دیدم. بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره؟
و دوباره به خواب رفتم.
Posted by ابراهیم on 1387/12/9 at 01:00 [] Comments
سیستم جدید بلاگ ها که با Wordpress پشتیبانی می شه به دلم نشست.
برای تنوعم که شده می خوام اونجا رو امتحان کنم.
                                                              www.inspirit.bloghaa.com

Posted by ابراهیم on 1387/09/7 at 18:43 [] Comments

 

یعنی باید تصمیم بگیرم ؟
اول خواهش.بعدش کلی حرف که خیلی سنگین بود

گاهی اوقات جواب دادن یه سؤالایی و حرفایی که برات پر رنگ میشه یه جور تصمیم گرفتنه ٬
باید تصمیم بگیری که جواب سؤالات چی باشن .
شاید یکی باشه که معنی حرفای منو بفهمه
شاید اون یکی هم نباشه دیگه.
این یه سؤاله ٬
و من باید راجع به جوابش تصمیم بگیرم.
البته ٬
شاید.

می دونی که دوسش دارم یعنی عاشقشم.حالا از جونم چی می خوای؟


Posted by ابراهیم on 1387/09/5 at 18:44 [] Comments
هجوم کلمه‌ها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن . یه دنیا حرف گیر کرده که ... قصه‌ نه ها ٬‌ حرف . بعضی وقتا به یه جایی میرسی که آرزوی اعترف کردن می کنی. 
اعتراف میکنم که خیلی وقته حرفام رو ننوشتم ٬ مثلاً الان نمینویسم که چرا حرفام رو ننوشتم.
 

 

Posted by ابراهیم on 1387/09/5 at 18:16 [] Comments

ساعت ۳ صبح امروز و من..


خوابم میاد٬ نمی تونم بخوابم !
کار دارم٬ نمی تونم کارام رو بکنم !
دلم گرفته٬ ولی نمی تونم گریه کنم !
عصبانیم٬ ولی نمی تونم با کسی دعوا کنم !
میخوام حرف بزنم٬ ولی کسی نیست گوش کنه !

از رخت خواب میام بیرون٬ با یه دنیا حرف٬‌
که هیچ کدومشون رو نمتونم بگم ولی ... باید یه چیزی بگم !

تو......شاید این اتفاق باید می افتاد.....

من....شاید؟؟؟!!!!!

این تلخ ترین حرفی بود که شاااااید بهش احتیاج داشتم

له شدم زیر آوار دنیایی که خودم ساختم

خیلی سخته آدم نتونه احساسش رو توضیح بده نه‌ ؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره !

مختصر و مفید :‌ امشب فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ... خیلی که فکر کردم٬ سرانجام دلم برای خودم سوخت ؟!!

پ.ن.

No comment is appreciated at all

Posted by ابراهیم on 1387/06/21 at 08:09 [] Comments

کاش تمام ِ ناتمام ِ من

با تو...

تمام نمی شد!!!

ازت کمک خواستم.

تو : خودت هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده

...................................

...................................

...................................

نذار این حرف جای خاطراتمونو بگیره

همه ی حرفای من

همه ی برداشت های غلط تو

...................................

...................................

...................................

...................................

حذف شد!

باز هم من می مونم و  یه سوال

...................................

پ.ن: فقط خودت می دانی...


Posted by ابراهیم on 1387/06/17 at 04:09 [] Comments

میگوید مغز آدم و دنیای کهکشان‌ها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچ‌چیز نمیداند. روزمره‌ی او زندگی بین دو بینهایتی‌ست که هیچ‌کس در موردش هیچ‌چیز نمیداند.

فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست.

پ.ن:  الان داشتم به این فكر میكردم كه ارتباطی با بقیه ی وبلاگا ندارم و برای خودم تنهام.
ولی خوب، اینطوری آدم هویت شخصیش حفظ میشه. بهتره، مگه نه ؟


Posted by ابراهیم on 1387/06/12 at 02:09 [] Comments

تصویر جدید : غمگین،آرام،بی حواس، مضطرب...

نوشتن و ادامه دادن شاید بهانه یی باشد برای فراموشی آنچه که امروز آزارم می دهد و آنچه که از بیم آن خودم را فراموش کردم.

گاهی فکر میکنم عجیب ترین احساس دنیا، بین من و تو وجود داره. دوستی ساده که نیست،عشقم که...،حرف از آینده و خیال بافی هم که نیست،حرف از جدایی هم ..... ..... .... هست .

 فقط منتظرم ، انتظار برای نیست ها،برای نبودها

دیگه منتظر هم نیستم.

تو : گیج شدم! نمی دونم چم شده ودارم چی کار میکنم !

من: به خودم گفتم  بهونست خوش بینی زیادی فایده نداره من اون موقع تصویر آخر و نوشته بودم .جالبه!نه؟

تو : باور کن فراموش کردن راحت تر از اونیه که فکرشو می کنی

مسیر را ادامه دادم تا آخر...
اما تویه  همون ایستگاه اول، جا موندم.

گذشت .....

تو : روزگار بی من چه جوری می گذره؟

من : روزگار!؟

 

پ.ن:این حس لعنتی تفاوت بین مجبور بودن به فهمیدن و فهمیدن واقعی رو نمی دونه. 

این روزها روزگارمو با وبلاگ خیال پر میکنم این پست هم با کمک حسی که از اونجا گرفتم نوشتم وگرنه روزگار خودم بیداد می کنه.


Posted by ابراهیم on 1387/06/2 at 09:08 [] Comments

تصویر هجدهم؛ من نوشتم. تو نخواندی
تصویر نوزدهم؛ تو می خوانی، من نیستم.
تصویر بیستم؛ تو نگاه، من کلمه.
تصویر بیست و یک؛ در رویاهایم گم شدی. نیستی. کجایی؟

تصویر آخر: پایان

                                                          ۲۸ خرداد ماه  ۱۳۸۷

                                                              17ژون  2008 

                                                                  ابراهیم


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 10:06 [] Comments

می دونم... خیلی وقته اینجا کم می نویسم...
بعضی چیزا تو زندگی آدم ثابتن و براش دغدغه هم ایجاد می کنن؛ برای همین دلش می خواد دربارشون حرف بزنه. ولی وقتی اون چیزها ثابتن و تو مدت زیادی دربارشون حرف زدی، بازم می خوای حرف بزنی؟

بد نیست اگه بشه آدم یه جور دیگه ای به اونا بپردازه... مثلا... نمی دونم.

چی می تونم تو وبلاگم بنویسم؟
یه سری چیزا که محرکم بودن دیگه نیستن. یه سری دیگه شون هم، خوب نوشتم دیگه، کلی نوشتم، چیکار کنم؟ دوباره بنویسم؟ نمی تونم دوباره بنویسم، دوست ندارم.

یاد قدیما بخیر... اون اوایلی که وبلاگ راه مینداختیم... می خوندیم...

می خواستم واسه خداحافظی با وبلاگی که کلی خاطره  باهاش دارم پست ویژه داشته

 باشم ولی الان که فکر می کنم هیچی واسه نوشتن ندارم.اینجا رو با تمام خاطره هاش

دوست دارم. 

فقط می تونم بگم داستان من و این وبلاگ افسانه ی قشنگیست....

افسانه ی قشنگی بود....


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 10:06 [] Comments

زندگی "الان" داره انجام می‌شه... آینده به خودی خود معنی نداره، مگر اون قسمتیش که به امید "الان" شدن تو ذهن مزه می‌کنه.
هر چیز دلپذیری، مقداری از این تعلیق رو می‌تونه توجیه کنه؛ اگه مدت زمان لازم برای رسیدن به اون چیز از حدی بیشتر بشه، دیگه معنایی نداره. من حتا اگه مطمئن هم باشم که ده سال دیگه می‌تونم فلان چیز رو داشته باشم، باز هم برام با نداشتنش فرق چندانی نداره، مگر این‌که فلان چیز، ظرفیت معنا دادن به این تعلیق رو داشته باشه. شاید بتونه ظرفیت ده سال رو داشته باشه، ولی بیست سال؟
اون جونوری که بیست سال دیگه با اسم من داره زندگی می‌کنه من نیستم... بره به درک... "من" می‌خوام زندگی کنم؛ یعنی الان... یعنی هفته دیگه... یعنی یه ماه دیگه...


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 10:06 [] Comments

یکی از راحت ترین راه ها واسه رسیدن به پوچی.

چشمام رو هم میذارم همه جا تاریک میشه فشار میدم یه نور تندی میدوه و همه چی رو روشن میکنه

پ ن: وقتی این عکسو دیدم یه لحظه احساس کردم اونی که توی عکسه خودمم.

Me , Myself & I


Posted by ابراهیم on 1387/01/3 at 01:03 [] Comments

گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
تاوان یه اتفاق. یه تصمیم. یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه.
میفهمی؟


Posted by ابراهیم on 1387/01/3 at 01:03 [] Comments

یک دو سه فووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتت


Posted by ستاره on 1386/12/25 at 11:03 [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------