ساعت ۳ صبح امروز و من..
خوابم میاد٬ نمی تونم بخوابم !
کار دارم٬ نمی تونم کارام رو بکنم !
دلم گرفته٬ ولی نمی تونم گریه کنم !
عصبانیم٬ ولی نمی تونم با کسی دعوا کنم !
میخوام حرف بزنم٬ ولی کسی نیست گوش کنه !
از رخت خواب میام بیرون٬ با یه دنیا حرف٬
که هیچ کدومشون رو نمتونم بگم ولی ... باید یه چیزی بگم !
تو......شاید این اتفاق باید می افتاد.....
من....شاید؟؟؟!!!!!
این تلخ ترین حرفی بود که شاااااید بهش احتیاج داشتم
له شدم زیر آوار دنیایی که خودم ساختم
خیلی سخته آدم نتونه احساسش رو توضیح بده نه ؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره !
مختصر و مفید : امشب فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ... خیلی که فکر کردم٬ سرانجام دلم برای خودم سوخت ؟!!
پ.ن.
کاش تمام ِ ناتمام ِ من
با تو...
تمام نمی شد!!!
ازت کمک خواستم.
تو : خودت هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده
...................................
...................................
...................................
نذار این حرف جای خاطراتمونو بگیره
همه ی حرفای من
همه ی برداشت های غلط تو
...................................
...................................
...................................
...................................
حذف شد!
باز هم من می مونم و یه سوال
...................................
پ.ن: فقط خودت می دانی...
میگوید مغز آدم و دنیای کهکشانها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچچیز نمیداند. روزمرهی او زندگی بین دو بینهایتیست که هیچکس در موردش هیچچیز نمیداند.
فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست.
پ.ن: الان داشتم به این فكر میكردم كه ارتباطی با بقیه ی وبلاگا ندارم و برای خودم تنهام.
ولی خوب، اینطوری آدم هویت شخصیش حفظ میشه. بهتره، مگه نه ؟
تصویر جدید : غمگین،آرام،بی حواس، مضطرب...
نوشتن و ادامه دادن شاید بهانه یی باشد برای فراموشی آنچه که امروز آزارم می دهد و آنچه که از بیم آن خودم را فراموش کردم.
گاهی فکر میکنم عجیب ترین احساس دنیا، بین من و تو وجود داره. دوستی ساده که نیست،عشقم که...،حرف از آینده و خیال بافی هم که نیست،حرف از جدایی هم ..... ..... .... هست .
فقط منتظرم ، انتظار برای نیست ها،برای نبودها
دیگه منتظر هم نیستم.
تو : گیج شدم! نمی دونم چم شده ودارم چی کار میکنم !
من: به خودم گفتم بهونست خوش بینی زیادی فایده نداره من اون موقع تصویر آخر و نوشته بودم .جالبه!نه؟
تو : باور کن فراموش کردن راحت تر از اونیه که فکرشو می کنی
مسیر را ادامه دادم تا آخر...
اما تویه همون ایستگاه اول، جا موندم.
گذشت .....
تو : روزگار بی من چه جوری می گذره؟
من : روزگار!؟
پ.ن:این حس لعنتی تفاوت بین مجبور بودن به فهمیدن و فهمیدن واقعی رو نمی دونه.
این روزها روزگارمو با وبلاگ خیال پر میکنم این پست هم با کمک حسی که از اونجا گرفتم نوشتم وگرنه روزگار خودم بیداد می کنه.
تصویر هجدهم؛ من نوشتم. تو نخواندی
تصویر نوزدهم؛ تو می خوانی، من نیستم.
تصویر بیستم؛ تو نگاه، من کلمه.
تصویر بیست و یک؛ در رویاهایم گم شدی. نیستی. کجایی؟
تصویر آخر: پایان
۲۸ خرداد ماه ۱۳۸۷
17ژون 2008
ابراهیم
می دونم... خیلی وقته اینجا کم می نویسم...
بعضی چیزا تو زندگی آدم ثابتن و براش دغدغه هم ایجاد می کنن؛ برای همین دلش می خواد دربارشون حرف بزنه. ولی وقتی اون چیزها ثابتن و تو مدت زیادی دربارشون حرف زدی، بازم می خوای حرف بزنی؟
بد نیست اگه بشه آدم یه جور دیگه ای به اونا بپردازه... مثلا... نمی دونم.
چی می تونم تو وبلاگم بنویسم؟
یه سری چیزا که محرکم بودن دیگه نیستن. یه سری دیگه شون هم، خوب نوشتم دیگه، کلی نوشتم، چیکار کنم؟ دوباره بنویسم؟ نمی تونم دوباره بنویسم، دوست ندارم.
یاد قدیما بخیر... اون اوایلی که وبلاگ راه مینداختیم... می خوندیم...
می خواستم واسه خداحافظی با وبلاگی که کلی خاطره باهاش دارم پست ویژه داشته
باشم ولی الان که فکر می کنم هیچی واسه نوشتن ندارم.اینجا رو با تمام خاطره هاش
دوست دارم.
فقط می تونم بگم داستان من و این وبلاگ افسانه ی قشنگیست....
افسانه ی قشنگی بود....
زندگی "الان" داره انجام میشه... آینده به خودی خود معنی نداره، مگر اون قسمتیش که به امید "الان" شدن تو ذهن مزه میکنه.
هر چیز دلپذیری، مقداری از این تعلیق رو میتونه توجیه کنه؛ اگه مدت زمان لازم برای رسیدن به اون چیز از حدی بیشتر بشه، دیگه معنایی نداره. من حتا اگه مطمئن هم باشم که ده سال دیگه میتونم فلان چیز رو داشته باشم، باز هم برام با نداشتنش فرق چندانی نداره، مگر اینکه فلان چیز، ظرفیت معنا دادن به این تعلیق رو داشته باشه. شاید بتونه ظرفیت ده سال رو داشته باشه، ولی بیست سال؟
اون جونوری که بیست سال دیگه با اسم من داره زندگی میکنه من نیستم... بره به درک... "من" میخوام زندگی کنم؛ یعنی الان... یعنی هفته دیگه... یعنی یه ماه دیگه...
یکی از راحت ترین راه ها واسه رسیدن به پوچی.
چشمام رو هم میذارم همه جا تاریک میشه فشار میدم یه نور تندی میدوه و همه چی رو روشن میکنه
پ ن: وقتی این عکسو دیدم یه لحظه احساس کردم اونی که توی عکسه خودمم.
گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
تاوان یه اتفاق. یه تصمیم. یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه.
میفهمی؟
یک دو سه فووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتت
آشوب به اوج خود رسیده است. زندگی چنان می زید ما را که انگشت حیرت به دهان گزیده ایم و هیـــــچ صدایی هم از ما در نمی آید. گیج به زندگی ادامه می دهیم این روز ها. همین.
پاورقی :
این روزها روزهایی هستند كه هم نو هستند و هم كهنه نوهستند چون تا حالا نیامده بودند و كهنه چون قبلا تكرار شده اند . روزهای آخر سال . روزهایی كه ما را میبرند به زمانهای دور به آنوقتها كه نمی دانستیم زمان چیست. انوقتها كه خوشحال می شدیم عید می اید تا لباس نوبخریم.روزهایی كه از ته دل می خندیدیم . روزهایی كه دنیایمان یك اتاق بزرگ بود با سفره هفت سین و پدر و مادر و چشمهای شادی كه منتظر تحویل سال بود و چشمهایی كه منتظر دستان مادر بود و پدر تا عیدانه ای بدهند و شادی عمیقی را حس كنیم...
یادش بخیر....
نویسندهای با همسرش تصمیم میگیرند شبی را در قصر قدیمی فرانسوی كه به هتل تبدیل شده است بگذرانند. با حضور شخصیتهای متنوع در این قصر / هتل نویسنده شب را به صبح میرساند: جوان شوالیه كه در لیست عاشقپیشههای مادامِ با تجربه قرار میگیرد، حشره شناس اهل چِك كه بعد از حوادث پراگ 1968 محكوم به عملهگی شده بود و پس از بیست سال به دنیای دانشمندان بازگشته، روشنفكر سیاسی فرانسوی كه از هر وسیلهای برای به نمایش گذاردن خود استفاده میكند، ونسانِ غیرتمند كه در پی افشاگری این سیاستمدار به آغوش یك خانم تند نویس میافتد، اما
در آخر فقط جوان شوالیه قرن 18، عصر سرعت كالسكهای میتواند بگوید: “وه! عجب شبی بود".
کتاب آهستگی، به نظر من کتاب خیلی مدرن با دید اخلاقی-فلسفی هست....از لحاظ فن داستان نویسی هم کوندرا نویسنده قوی هست....
یکی از موضوعات اصلی کتاب آهستگی مثل کتاب بعدی کوندرا یعنی هویت "نیروی جنسی" هست....در کتاب آهستگی این نیروی جنسی بیشتر از دید اروتیک(erotic) و جنبه لذت گرایاته بهش نگاه شده و تفاوتهای ساختاری که از قرن 18 ام نسبت به قرن 20 به وجود اومده رو در 3 تا داستان همزمان بررسی کرده(در ترجمه قسمتهای مهم اصلی ترین داستان تقریبا کامل حذف شده!!)....تفاوتهایی که هم جنبه های ظاهری دارن و هم جنبه های درونی و اخلاقی....و این جنبه های ظاهری و درونی با جزئیات زیاد در موردش حرف زده شده....و این سوال که اساسا لذت چطوری تعریف میشه....
مثل کتاب هویت این کتاب هم "از جلب توجه" درش حرف زده شده....با این تفاوت که این جلب توجه فقط مثل کتاب هویت جنبه جنسی نداره و حالت کلی تری هست...چیزی که کوندرا اعتقاد داره ارمغانی از عصر تکنولوژِی و دنیای رسانه ای هست
اسم کتاب از برداشت جالبی هست که در مورد آهستگی داشته....2 قسمت جداگانه از کتاب نوشته
مردی در خیابان میرود. ناگهان میخواهد چیزی را به یاد بیاورد، اما حافظهاش یاری نمیکند. او بیآنکه خود بداند قدمهایش را کند میکند. یک نفر که میخواهد اتفاق ناگواری را که تازه برایش پیش آمده فراموش کند، برعکس، بیآنکه خود متوجه باشد، سرعتش را زیاد میکند تا شاید از چیزی که از نظر زمانی به او هنوز نزدیک است، دوری جوید. در ریاضیاتِ هستی، چنین تجربهای به شکل دو معادلهی ساده درمیآید: درجه کندی تناسب مستقیم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقیم با شدت فراموشی
حالا میخواهم عکس این گفته را بیان کنم: دوران ما گرایش شیفتهواری به فراموش کردن خود دارد و برای اینکه این میل را عملی سازد، خود را به دست دیو سرعت میسپارد. زمان بر شتاب خود میافزاید تا بهما بفهماند که میل ندارد ما بهیادش بیاوریم، زیرا از خود خسته است، بیزار است و میخواهد شعله کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند
خوب در طول داستان نشون میده که چطوری سرعت و آهستگی با لذت ارتباط دارن و چطور "سرعت" دنیای مدرن رو در بر گرفته
در مورد کوندرا جایی خوندم که عده ای از مردم اهل کتاب فرانسه (الان فرانسه زندگی میکنه) اعتقاد دارن که از لحاظ اخلاقی منحرف هست!! (بیشتر نوشته های کوندرا در ایران با سانسور چاپ میشن برای همین ما که این نوشته ها رو می خونیم خیلی معیار مناسبی برای تشخیص نیستیم) حتی جایی نوشته بود که در مورد کوندرا میگن که تمایلات همجنسگرایانه داره
در هر صورت به نظر من اینطور نیست! چون بیشتر کتابهایی که می نویسه جنبه های روانشناسی آدمها رو در نظر میگیره....و احتمال خیلی زیاد در روانشناسی تابع نظر "فروید" هست
اگر کتابهای کوئلیو رو هم خونده باشین در چند تا از کتاباش مثل (11 دقیقه، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، زهیر، حتی بریدا) در مورد تاثیر نیروی جنسی روی شخصیتهاش چیزهایی رو نوشته....ولی به نظر من "کوندرا" از لحاظ فن داستان نویسی خیلی قوی تر از "کوئلیو" هست
قسمت هایی از کتاب آهستگی
چه بگویم؟ شاید باید بگویم: مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده، فقط میتواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست. او از چنگ استمرار زمان گریخته. بیرون زمان مانده. به عبارت دیگر در حالت جذبه قرار گرفته. در چنان وضعی او دیگر چیزی درباره سن خود، همسرش، بچه هایش و نگرانیهایش نمیداند و در نتیجه ترسی هم ندارد. چرا که ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رها است، لازم نیست از چیزی بترسد
سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده. بر خلاف موتورسیکلتسوار، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد. او باید مواظب تاولها و تنگی نفس خود باشد. او حین دویدن، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین میسپارد، دیگر جسم وی از بازی بیرون میافتد. خود را به دست سرعتی غیرجسمانی و غیرمادی میسپارد. سرعت ناب، خود سرعت، سرعت جذبه
چه ترکیب غریبی است غیرشخصی بودن سرد تکنولوژی، و آتش جذبه. از سی سال پیش زنی آمریکایی را به خاطر میآورم که انگار کارگزار اروتیسم بود و با شیوهای جدی و متعهدانه (و در عین حال صرفاً نظری) برایم درباره آزادی جنسی سخنرانی میکرد. کلمهای که او در توضیحاتش به کار میبرد، کلمه ارگاسم بود. من شمردم، چهل بار شد. کیش ارگاسم. سودگرایی آسانطلبانه در زندگی جنسی. کارآئی به جای تنآسانی لذتبخش. تنزل عشقبازی تا حد مانعی که باید در کوتاهترین زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه، که تنها هدف عشق و حیات است میسر گردد.چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟
اصطلاح عیشگرائی
( Hedonism) در زبان روزمره به گرایش غیراخلاقی به زندگی لذتجویانه (اگر نگوئیم فسادکارانه) اطلاق میشود. البته که این تعریف درست نیست. اپیکور نخستین نظریهپرداز بزرگ لذت، نسبت به ممکن بودن سعادت سخت بدگمان بود. لذت را کسی میتواند احساس کند که رنج نمیبرد.
بنابراین فرض، در عیشگرائی رنج است که اهمیت بنیادی دارد. انسان در صورتی سعادتمند خواهدبود که بتواند رنج را از خود دور نماید ولی از آنجا که لذتجوئی غالباً بیشتر رنج به بار میآورد تا لذت، آنچه اپیکور توصیه میکند، لذت بردن توأم با احتیاط و خودداری است
-----------------------------
در واقع من شک دارم که کمال مطلوب عیشگرائی دستیافتنی باشد و میترسم زندگیای که عیشگرائی ما را بدان رهنمون میشود، با طبیعت بشر سازگار نباشد.
همیشه سعی کردم واکنشهای درخوری داشته باشم.
الان مدتیه که دلم میخواد گاهی برای تنوع واکنشهایی کاملا نامنصفانه و غیر منطقی رو تجربه کنم. خوب، میکنم.
مسئله سادهایه... چرا آدم واکنش درخوری داشته باشه؟ یه دلیل ایدهآلیستیش، نوعی احترام و ایجاد فرصت برای جهان خارجه (برای بقیه). خوب، وقتی این تو ذهنت شکل بگیره که "گور بابای همشون"، اونوقت دیگه چه دلیلی داره که...؟
نمیدونم چرا اینطوری شده... یه مدتیه، هی چیزایی پیش میاد که به شدت شاکی میشم. بعد با تمام توان سعی میکنم بهش چیره بشم و یه فرصت دیگهای بدم. دوباره یه کم میگذره، از یه جای دیگه یه اتفاقی میافته!
بدجوری شده... خیلی چیزا به طرز احمقانهای خلاف انتظار من پیش میره. مسئله مهم اینه که حتا شک دارم این "خونسرد" بودن، عصبانی نشدن و به هم نریختن چیزا که روش این مدتم بوده به نفعم هست یا نه.
● اینکه آدم دلش بخواد کاری رو بکنه، ولی نتونه، حس بدی میده.
از اون بدتر و سختتر، اینه که آدم کاری رو بتونه بکنه، خیلی خوب هم بتونه بکنه، ولی به دلایلی نکنه... جوری که انگار نمیتونه...
وقتی بچهای، چیزا رو یا میتونی راحت به دست بیاری، یا اصلا نمیتونی به دست بیاری. بزرگ که میشی، تنوع حالتها زیاد میشه... چیزهایی به انتخابات اضافه میشه که فقط با زور زدن زیاد به دست میان.
اینکه برای به دست آوردن چیزی زیاد زور بزنی مشکل اصلی نیست... مشکل اصلی اینه که وقتی برای یه چیزی زیاد زور میزنی، نمیتونی مطمئن باشی که با زور زدنت درست میشه یا از اون چیزاییه که اصولا قرار نیست به دست بیاری.
م.ا :
--لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستیم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.
--روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......
تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائی را دوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند .
خ:
-- میخوام بذارمشون لای کالباسای ساندویچم ... نمیدونم چی میشه و چرا ولی به کاهو میگم اسفناج
"یه کم اسفناج بدید این طرف"
میخندن ... میگن عاشقی؟!
فکر کن ... از چه چیزایی به چه چیزایی میرسن مردم... والا!
-- به قول لائو تزو آنگونه زندگی کن که اگر زمانی پرسیدند برای چه زندگی میکنی؟ پاسخی داشته باشی در خور اعتنا و اعتبار ...
باری، دوسال و دو ماهه شدن دست نوشته ها برای من وقتی اهمیت پیدا میکند که کمدهای اتاقم را باز میکنم ـ با قفل و کلیدهایی شبیه زندانبانهاـ و دفترهای رنگوارنگی را میبینم نشسته در تاریکی و تنهایی. دفترهای خاطرات روزهای دور. از دوم دبیرستان تا سال چهارم دانشگاه. آنها را خودم هم نمیدانم چه روزی خواهم خواند، اما دست نوشته ها را هر روز با هم میخوانیم. به رسم ادب، لازم است از تمام دوستانی که متنی برای این دست نوشته های سوت و کور فرستادند تشکر کنم. من به این شعر باور دارم:
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستـی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
گزیده ای از كتاب ” نصایح“ تألیف حضرت آیت الله مشكینی :
”زنان وفا ندارند، اخلاق پست دارند، شایسته شان ناشایسته است و ناشایسته شان رسوا مگر افراد نادری كه در پناه خدا از پلیدی ها مصون اند. كاری كه به آنان واگذاری ضایع گردانند، سری كه به آن ها بسپری فاش كنند، ناچار در زندگی با ایشان اظهار دوستی كن اما دل به آن ها نبند، رفیق سرشان پندار، همه ء اختیارات و اسرارت را به آنان وامگذار كه امروز دوست اند و فردا دشمن.“
( صفحه ء ١۴٢ كتاب النصایح)
نحسی در سه چیز است: زن، چهار پا و خانه. نحسی زن به سنگینی مهر و ناسازگاری با شنوهر است، نحسی حیوان به چموشی و سواری ندادن است، نحسی خانه به تنگی و بدی همسایه و زیادی عیب آن است.
( صفحه ء ١۴٣)
هر كه ایمان به خدا و روز جزا دارد اجازه نمی دهد زنش به حمام برود (حمام های مخصوصی كه موجب فساد اخلاق می شود).
( صفحه ء ١٣۵)
سه دسته را اگر نیازاری آزارت كنند: زنان، نوكران، فرومایگان. ( زیرا اینها در معاشرت روش معتدلی ندارند كه حفظ حقوق دیگران كنند، اینان كسی را مانند كه به قصد زدن و كشتن حمله كنند، طرف مقابل مجبور است بزند و بكشد یا بخورد و كشته شود).
( صفحه ء ١٣١)
زن از سه راه حلال می شود: عقد دائم، عقد منقطع ( صیغه) و بردگی ( كنیزی).
(صفحه ء ١٣٨ )
بهترین صفات زنان بدترین صفات مردان است، یعنی: كبر، و ترس، و بخل ( كه این صفات در زن مایه ء حفظ عفت و نگهداری مال شوهر است، و در مرد موجب بدبختی و عقب افتادگی است).
( صفحه ء ١۴٢)
هیچی ندارم که توضیح بدم!!!!! کاملا بدون شرح.
با دستات یه پروانه می گیری میخوای ببینی زندست یا نه ؟؟
انگشتتو باز می کنی....
فرار می کنه محکم می گیریش ... میمیره...دوست داشتن یه همچین چیزیه!!!
افلاطون میگه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش ؛چون ارزشی نداره چون کار دل دوست داشتنه؛ مثل کار چشم که دیدنه ؛اما اگر یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی؛ اگه عقلت عاشق شد ؛ بدون داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه!!
در تصاویر حكاكی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچكس عصبانی نیست
هیچكس سوار بر اسب نیست
هیچكس را در حال تعظیم نمیبینید
هیچكس سر افكنده و شكست خورده نیست
هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد
از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچگاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است
در بین صدها پیكره تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یك تصویر برهنه و عریان وجود ندارد
این برای همه ماست تا یادمان باشد كه چه بودهایم
من چشم گذاشتم
تو برای همیشه گم شدی!
چشمانم را بسته نگه داشته ام! شاید بعد از سالها سایه خیالی ات رنگ واقعیت بگیرد
این بار با هم گم میشویم!
دو علت مهم برای گرایش ایرانیهای به فلسفه وجود داره:
1. مشکلاتی که براشون وجود داره.
2. افه.
پ.ن. نمیدونم نیاز به توضیح هست یا نه، که استفاده از خود-فیلسوف-نمایی برای افزایش جذابیت جنسی (مخ زدن؟) جزئی از همون گزینه دوم هست.
با جوانه ها نوید زندگیست
زندگی شکفتن جوانه هاست
تا حالا یه آهنگ منقلبت کرده؟
توی تاریکی خنکی نشستم.بچه ها همه خوابن و من آهنگ رومنس رو گوش می دم....
صدای خنده ای که توی این آهنگ هست منو یاد خاطره ۴ ماه پیشم می ندازه!
۴ نفر دور یه میز نشستن ومی گن و می خندن.من بستنی شکلاتیمو با ولع می خورم....بوی نسکافه می یاد.........!!!!
آّهنگ تموم می شه و من بازم به همین اتاق تاریک بر می گردم.صورتم باز خیس اشک شده! بازم بازم!!!.........
تنها قدم می زنم پارک و مسجدو مجتمع ها و همه و همه چیزو همه جا رو زیر پا می ذارم.چقدر پام درد می کنه و خسته ست.اما دیدن فضای به این قشنگی ترغیبم می کنه که بازم بیشتر و بیشتر قدم بزنم.گفتم فضای زیبا.آخ که دلم لک زده واسه یکم قدم زدن توی این هوا با یه دل خوش.حتی ۱ ثانیه همون ۱ ثانیه معروف که خاضرم زندگیمو براش بدم.
راه می رم و با خودم حرف می زنم چقدر خل و ضع شدم.می خندم ..گریه می کنم....بی تفاوت می شم....همش عرض ۱ ثانیه.........
صدای خنده بچه ها می یاد.گل کوچیک بازی می کنن.سرمو می چرخونم و واسه یه لحظه زندگی رو می بینم.یه عده پیر مرد که گوشه گوشه پارک نشستن و حرف می زنن.بچه هایی که بازی می کنن.دلشون خوشه ها....!!!
اما من ..اما واسه من......
اونا می خندن..مهم نیست.....
حرف می زنن ...مهم نیست.....
مهم نیست...مهم نیست...
هیچی دیگه برام مهم نیست.......
دیگه هیچ صدایی نمی شنوم!انگار گوشام گرفته گرفته ست.فقط صدای ضجه می یاد.صدای گریه می یاد.
چقدرم آشناست!!.....
این منم!
منم که دارم از درون گریه می کنم!
چرا آدما اینقده خنگ شدن ؟!! نکنه من انتظارم زیادیه؟!! اصلاْ حال نمکنم دوستام معنی نگاهام رو نفهمنا . من خیلی وقتا سعی میکنم با نیگا کردنم حرف بزنم . یه نگاه ساکت میتونه یه دنیا حرف رو با خودش همراه داشته باشه !! چرا ملت نمیفهمن اینو ؟!! چرا داد زدن منو نمیشنون ؟! چرا التماس کردن منو نمیفهمن ؟! چرا شاکی شدن منو نمیگیرن ؟!! هی اونوقت میپرسن چیه چرا اینجوری نیگا میکنی !! مثلاْ وقتی ...
(فریاد سکوت):
یک ساعت بدون آنکه یک کلمه حرف بزنم به روش نیگاه کردم .
فریاد کشید که آخه خفه شدم ! چرا حرفی نمی زنی ؟!
گفتم نشنیدی ؟!! .... برو !! ....
برای بانوی شرقی که در تنهایی خود با تنهایی من همراه شد.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند.
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
- نه ٬ وصل ممکن نیست٬
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خوابِ دل آویز و ترد نیلوفر ٬
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگر نه زمزمه ی حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن در شبی اینچنین تاریک پناه؟
مرمرین پله آن عاج سفید ای دریغا که ز من بس دور است!.....
لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است...............
آینده کنسول های بازی
Motorola Aura رویای 2000 دلاری
وسعت دید بیشتر با عینک های جدید Nike
۱۰ عکس از بهترین عکسهای مسابقه عکاسی سونی
رستورانی با غذاهای بسیار عجیب!
روشهای بخاطر سپردن اسامی افراد
چگونه صبح ها براحتی از خواب بیدار شویم؟
MP3 پلیر 500,000 گیگابایتی
متن کامل سخنرانی دکتر احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا
سکس و جوان امروز
باران در دهان نیمه باز
خودآموز فیمینیسم در 17 حركت
بحثی هرمنوتیک پیرامون تاثیر اندی بر موسیقی اعتراضی دهه هفتاد و هشتاد میلادی
حکایت معشوق قرن هشتم ما که روسری نداشت و اکتشافات ادبی ابن محمود
احمدی نژاد زنده باد- دلارها پاینده باد
» یک سایت جالب درباره مشاهیر
تست هوش و خودشناسی
ساخت پلیمر هوشمندی که به التیام زخم کمک میکند
پلیمر جایگزین استخوان های شکسته می شود
نام خودتان را به خط "هیروگلیف" ببینید؟
امروز : پنجشنبه 30 آبان 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
افراد آنلاین : [online]
ایجاد صفحه : -
صفحات :
1 2 3 4