یک جاهایی تا وقتی هویت پیدا نکردی میتونی هرطور دلت میخواد بنویسی ، تا وقتی که مخاطب از تو تصویر نساخته، تا وقتی که با چشم های کنجکاوش در واژه های تو دنبال کشف این است که تو کی هستی! تا اینحا تو هر طور دلت میخواهد میتونی بنویسی از هر رنجی که میکشی، از امیدهات از باورهات

اما کم کم مخاطب شروع میکنه تصویر سازی از تو و به باور خودش تو رو میشناسه، ازت انتظار چیزهایی رو داره و انتظار بعضی چیزها رو نداره...

و دقیقا از اینجاست که تو دیگه نمیتونی هر حرفی رو که دلت میخواد رو بزنی ، کم کم این خودتی که حذف میشی، نه به خاطر اینکه دورو باشی بلکه به خاطر اینکه نمیخوای به خواننده ات به ذهنیتی که یک ساعت خودش رو کشته تا از تو پیدا کرده شوک وارد کنی. اینطوریه که از اینجا به بعد دیگه تو خودت نیستی، دیگه هیچ کدوم از کلماتت رو دوست نداری ....

--- بعضی وقتا دلم می خواست از اتفاقات سیاسی و برداشتای خودم بنویسم ولی ترس از ش ی ل ت ر (ش=ف) شدن پشیمونم می کرد.

--- و اما خداحافظی از مخاطبی خاص که گاهی وقتا انگیزه ی نوشتنم بود. 

پ . ن: دلم میخواست بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید می نوشتم. خیلی حرفا. ولی نتونستم.

شاید فقط یه پست دیگه.


Posted by ابراهیم on 1388/12/22 at 08:48 ب.ظ [] Comments
در می گشاید
و باز می گردد
تا با لبخندی بگوید:
ببخشید...
کلماتم اشتباها"اینجا جامانده...

و می رود
تا بفهمم
ان لبخند
و ان دوستت دارم
از ان من نبود
 
پی نوشت : چیزی نمیگه. از در میرم بیرون و در رو پشت سرم میبندم .
 دوست دارم وقتایی که از خواب میپرم و باور نمیکنم این چیزایی که خواب دیدم خواب بودن. خوابای عجیب و غریب و باور نکردی. با یه عالمه اتفاقای فوق العاده .
البته اگه این کابوس های لعنتی تمومی داشته باشه.

Posted by ابراهیم on 1388/11/27 at 11:51 ب.ظ [] Comments
 
گاهی قصه‌هایی هستند که هیچ‌وقت کهنه نمیشوند. درست مثل زخم‌هایی که همیشه تازه می‌مانند و تنها تلنگری می‌طلبند تا سر باز کنند و تا مغز استخوانت را بجوند ... گاهی٬ از خودم میپرسم چند سال دیگر باید بگذرد تا من دوباره این قصه/این نقاشی/این آهنگ/ این تو را بخوانم و اینگونه نلرزم. واقعاً چند سال؟
Posted by ابراهیم on 1388/10/29 at 03:58 ب.ظ [] Comments

هر روز نشسته ام و اخبار اوین را می خوانم و گفتگوهای خانواده زندانیان را دنبال می کنم. هرچند که مریم راست گفته :

قرار نبود تمام رویای ما بشود آزادی دوستان مان. قرار نبود برسیم به اینجا و حسرت نبودنشان و جای خالی شان را بخوریم. دوستان ما که آزاد بودند، ما می خواستیم کشورمان آزاد باشد…


Posted by ابراهیم on 1388/06/10 at 04:48 ب.ظ [] Comments

  

گاهی اوقات بعضی آدما تو زندگیت هستن که بودنت رو تعریف میکنن.گاهی اوقاتم اونقده قصه‌هات رو نمیگی که دیگه فصه‌ها غریبه میشن. سنگین میشی و انگشتات زمخت میشن و گوشه‌ی چشمت خط میفته. گفته بودم دیگه .. آدما هر چقدرم که زندگی کنن چشماشون پیر نمیشه. 
  

پ . ن: دلم میخواد بنویسم. خیلی چیزا تو کلمه که باید بنویسم. خیلی حرفا. ولی نمیتونم.

 

 


Posted by ابراهیم on 1388/04/9 at 02:10 ق.ظ [] Comments

گاهی اوقات این روزها، اخبار را که میخوانی و دنبال میکنی، و با ترس و کنجکاوی و هراسان فیسبوکت را باز میکنی ، وقتی که ندا را قبل از جان دادن میبینی ، و به چشمانش که مدام در میان چشمان تو دنبال کمک میگردد زل میزنی ، و وقتی به خونی از دیگرانی که هنوز مانثل خودت میپنداریشان روی صفحه‌های سرد و کثیف مونیتورت بر روی آسفالت داغ خیابانهای وطنت روان میشود ، و گاهی که از خشم یا نومیدی ، یا غم ، یا تنهایی ، یا دورافتادگی، یا تنفر ، یا شاید فقط از همدردی اشکی میریزی ... تنها چیزی که به آن چنگ میزنی نه امید که غرور است. حس دیدن تاریخ هنگامی که شکل میگیرد. من میبینم مملکتم را و ملتم را و دوستانم را در لحظه‌های تاریخ و در کتاب‌های تاریخ آیندگان. و این بار دیگر من خجالت نخواهم کشید.  من امروز به ایرانی بودنم دوباره مغرورم. گاهی فکر میکردم ستارخان ها و میرزا کوچک خان های زمان دیگر تمام شده‌اند. ولی امروز میدانم اگر هم شکلشان عوض شود ما هنوز برای تاریخ قصه های فراوانی در آستین داریم.


Posted by ابراهیم on 1388/04/9 at 01:38 ق.ظ [] Comments
كجاست كه ببیند پشت دریاها شهری نیست...
كجاست...
كجاست كه ببیند...پشت دیوانگی شهریست...
شهری پنهان...
شهری بكر و دست نخورده...
شهری از رنگ تازه...و ناشناخته...
شهری از جنس بی جنسی...
شهری با قانون نانوشته بی قانونِ احساس...
شهری از جنس تازگی ها...
شهری عاری ز هر زنجیر عقلی...
شهری خالی از هر مانع منطق...
شهری پر از عجایب برای غیر دیوانگان...
شهری پر از آرامش برای دیوانگان...
بیا كه پشت دیوانگی شهریست...
مبادا میان مرز شهر عاقلان و دیوانگان بمانی...


ب.ر.ن:...«پشت دیوانگی شهریست...»...

Posted by ابراهیم on 1388/03/4 at 02:34 ق.ظ [] Comments
آخ دودش چشممو آزار می ده سخته آدم دو تا دست داشته باشه تایژ کنه ........

نمی دونم تا حالا چنتا دود قاطی کردی؟!

اما چیز جالبی نیست تر کیبی از  بوی شکلات و میکس و کباب و چمیدونم چیژس و ژنیرو حتی بوی سیگار

پک بزن آها جیگرت حال اومد؟؟؟جیگرت سوخت؟؟ سرت گیج می ره ؟؟؟؟


Posted by بانوی شرقی on 1388/02/22 at 12:07 ق.ظ [] Comments

تا حالا وت اینه به خودت وقتی گریه می کنی نگاه کردی؟دیدی چه قیافه ت زشت می شه؟ گریه خیلی چیز بدیه نه؟ سرت درد می کیره؟ چشمات قرمز می شه سیاهی می ره؟ ای بابا تازه شدی مثل من .یهو ساکت می ش و یادت به خاطره هات می افته؟ می گی ای بابا این خاطره ها فراموش نمی شن که .صاحبشون که دیگه هیچ! نمی خوای قبول کنی که رابطه تموم شدنیه نه؟؟؟بینیم باااااااااا! من تجربه کردم تو تجربه کردی همه مون عشق داشتیم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینجوری خودتو آروم می کنی اما تهش یه چشمکی واسه خودت می زنی و می گی هیشکی مثل من نبود هیشکیا رابطه شون مثل ما نبود!!!!!!

پ . ن: بشین گریه تو کن جوجه با اون قیافه مثل دلقکت!!!!!!!!!


Posted by بانوی شرقی on 1388/02/19 at 10:04 ب.ظ [] Comments
سبزه در علامتِ خود میمانَد معنای ماندن اما در سبزه نیست. 
که سبزه خود شکل ظریف رفتن دارد
 وقتی که سر به سبزهی دیگر خم میکند.

Posted by ابراهیم on 1388/02/14 at 07:45 ب.ظ [] Comments

این روزا همه چیز برای من قاطی شده. حسی آمیخته با ترس نگرانی ناراحتی عصبانیت و حس پنهانی که هنوز سر بر نیاورده و نمی دانم چیست . ناراحتیم انگار چیز خاصیه که بی دلیل همیشه هست. حتی مرگ گربه خونگیم هم  تاثیری تو این حس نداشت . نه بیشتر شد نه کمتر!!


Posted by بانوی شرقی on 1388/02/3 at 02:05 ق.ظ [] Comments

سرعت حرکت حرفها و فکرها و تصویرها در سرم سریعتر از سرعت حرکت انگشتانم روی کیبورد است. نمیتوانم ... و نمیرسم بنویسم. نمی‌نویسم.

پ .ن.  بارها تصمیم گرفتم از اینجا برم و دیگه اینجا ننویسم ولی شاید اینجاست که فقط می تونم امروز و ببینم و از این آینده ی لعنتی که شاید خیلی نزدیک باشه و من احساس می کنم دوره فرار کنم.    

                                 


Posted by ابراهیم on 1388/01/8 at 05:55 ب.ظ [] Comments

من دنیایی را میبینم که در آن صدا ها تضمین هیچ دیگری ای نیستند.
هیچ صدایی و هیچ کلمه ای هیچ چیز دیگری را نمایندگی نمیکند. معانی به کلمات وصل نیستند. تصاویر به صدا ها ربطی ندارند. احساسات به صداها متصل نیستند. آدم ها ، ربطی به صداها ندارند.
در این دنیا فقط صدا وجود دارد.
و من گاهی در این دنیا قدم میزنم

قدم میزنم
قدم
میزنم

و اینکه ما آدما به چارچوبای اخلاقی و سیستم عقلانی و استنتاجی و مدلای خارجی جهانشمول بیرونمون اونقده میچسبیم و جهان بینیمون رو از خودمون اونقدر جدا میکنیم که .. شاید از ترس قضاوت خودمون یا دیگران یا هر چیه دیگه. اون دنیایی که من میشناسم و میبینم هر آدمی مرکز یه دنیاست و به اندازه ی تک تک آدما هم دنیا وجود داره و هیچی اصیل تر از وجود هر کسی نیست. هر چیزی وقتی واقعا بخوایش و بتونی به خواستن واقعی برسی درسته .. همه چیز ساده ست ولی اونقده ما به خودمون پیچیده ایم که نمیتونیم سادگی آفرینش و خودمون و دنیا رو ببینیم. شاید به خاطر پیچیدگی زیاد این سادگیه که همه میبیننش و باورش نمیکنن .

پ.ن. دنیایی رو میشناسم که در آن خوب و بد تعریف شده نیست. مهم این نیست که چه بخواهی و چه بگویی. مهم اینست که بدانی چه میخواهی و ایمان داشته باشی به آنچه میگویی.

 


Posted by ابراهیم on 1388/01/8 at 05:51 ب.ظ [] Comments
 
او از من میترسد چرا که میداند من امن ترین جزیره ی اقیانوسم
اینرا به خواب دیدم. بعد از بیدار شدن ار خودم پرسیدم این خواب بود یا خاطره؟
و دوباره به خواب رفتم.
Posted by ابراهیم on 1387/12/9 at 01:00 ق.ظ [] Comments
سیستم جدید بلاگ ها که با Wordpress پشتیبانی می شه به دلم نشست.
برای تنوعم که شده می خوام اونجا رو امتحان کنم.
                                                              www.inspirit.bloghaa.com

Posted by ابراهیم on 1387/09/7 at 06:43 ب.ظ [] Comments

 نمی خواستم دیگه واسه آدمایی که نمیفهمن لخت بشم ...ولی این بار می خوام همه بدونن...............

میتونی بفهمی این چقدر ترسناک و دوست داشتنی و اصیله؟ یادته ازم پرسیدی چرا منو دوست داری ؟ میتونی بفهمی چرا اینقدر واقعی هستی برام؟ میتونی بفهمی چقدر وابسته به تو شدم من؟ تو یواش یواش شدی پل بین دنیاهای من .. که یواش یواش کمک کردی این دنیاها رو یکی کردم، که مرزاشون رو برداشتم، چون من از مرزا بدم میاد، چون تو بودی .. چون تو رو میتونستم با خودم ببرم و بیارم .. فقطم تو رو ، نمیدونم چرا تو ، ولی تو. 
 
پ ن :
یه رابطه‌ی عاشقانه یه رابطه‌ی همزیستی نیست. خیلی فرقه بین آدمی که بخوای واسه عاشق شدنت انتخاب کنی (که خب البته خیلی وقتا انتخاب کردنی نیست) و آدمی که بخوای واسه زندگی کردن انتخاب کنی. به زور این دوتا رو به هم وصل کردنم غلطه. اینا رو به هم تبدیل کردنم زورکی غلطه ... هر کدومش که خیلی سفت و جا افتاده بشه و اصالت پیدا کنه میتونه تبدیل به اون‌یکی بشه .. خودبه‌خود تبدیل مشه. اونوقت خیلی هم خوب و قشنگه. منم میخوام تازه ! ولی از تشنگی اینا رو به هم وصل کردن و از عطش یه رابطه‌ی عاشقانه، یه رابطه‌ی لانگ‌ترم و همزیستی رو شروع کردن ، یا از رو نیاز به یه رابطه‌ی امن و همزیستی آروم و مسالمت آمیز ، یه جور عاشق و معشوق واری زندگی مشترک رو شروع کردن گند میزنه به هر دوش ، تنها چیزی هم که واسه آدم میمونه احساس شکست و ارضا نشدن و سرخوردگیه.
منم هنوز از رابطه‌ی عاشق و معشوقی سیر نشدم که بذارمش کنار و دنبال یه رابطه‌ی امن و آروم و کم احساس باشم.
دوست دارم بالا پایین شد نای زندگی‌ پر از احساسای تلخ و متضاد و شیرین و هیجان‌انگیز رو ، که با هم تجربه کنیم .. هر چقدرم که خطرناک .. هرچقدرم که مثل راه رفتن رو لبه‌ی پرتگاه .. ولی دوست دارم با هم همه‌ش رو تجربه کنیم . دوست دارم با هم کم‌کم آروم و ته‌نشین شیم و عمیق شیم و سنگین شیم و ... پیر شیم .. با هم !

چرا؟ همین. توضیحی لازم نیست.


Posted by ابراهیم on 1387/09/6 at 02:45 ق.ظ [] Comments

 

یعنی باید تصمیم بگیرم ؟
اول خواهش.بعدش کلی حرف که خیلی سنگین بود

گاهی اوقات جواب دادن یه سؤالایی و حرفایی که برات پر رنگ میشه یه جور تصمیم گرفتنه ٬
باید تصمیم بگیری که جواب سؤالات چی باشن .
شاید یکی باشه که معنی حرفای منو بفهمه
شاید اون یکی هم نباشه دیگه.
این یه سؤاله ٬
و من باید راجع به جوابش تصمیم بگیرم.
البته ٬
شاید.

می دونی که دوسش دارم یعنی عاشقشم.حالا از جونم چی می خوای؟


Posted by ابراهیم on 1387/09/5 at 06:44 ب.ظ [] Comments
هجوم کلمه‌ها بعضی وقتا آدم رو فلج میکنن . یه دنیا حرف گیر کرده که ... قصه‌ نه ها ٬‌ حرف . بعضی وقتا به یه جایی میرسی که آرزوی اعترف کردن می کنی. 
اعتراف میکنم که خیلی وقته حرفام رو ننوشتم ٬ مثلاً الان نمینویسم که چرا حرفام رو ننوشتم.
 

 

Posted by ابراهیم on 1387/09/5 at 06:16 ب.ظ [] Comments

ساعت ۳ صبح امروز و من..


خوابم میاد٬ نمی تونم بخوابم !
کار دارم٬ نمی تونم کارام رو بکنم !
دلم گرفته٬ ولی نمی تونم گریه کنم !
عصبانیم٬ ولی نمی تونم با کسی دعوا کنم !
میخوام حرف بزنم٬ ولی کسی نیست گوش کنه !

از رخت خواب میام بیرون٬ با یه دنیا حرف٬‌
که هیچ کدومشون رو نمتونم بگم ولی ... باید یه چیزی بگم !

تو......شاید این اتفاق باید می افتاد.....

من....شاید؟؟؟!!!!!

این تلخ ترین حرفی بود که شاااااید بهش احتیاج داشتم

له شدم زیر آوار دنیایی که خودم ساختم

خیلی سخته آدم نتونه احساسش رو توضیح بده نه‌ ؟ اونم درست وقتی که احتیاج داره !

مختصر و مفید :‌ امشب فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم ... خیلی که فکر کردم٬ سرانجام دلم برای خودم سوخت ؟!!

پ.ن.

No comment is appreciated at all

Posted by ابراهیم on 1387/06/21 at 07:09 ق.ظ [] Comments

کاش تمام ِ ناتمام ِ من

با تو...

تمام نمی شد!!!

ازت کمک خواستم.

تو : خودت هر کاری که فکر می کنی درسته انجام بده

...................................

...................................

...................................

نذار این حرف جای خاطراتمونو بگیره

همه ی حرفای من

همه ی برداشت های غلط تو

...................................

...................................

...................................

...................................

حذف شد!

باز هم من می مونم و  یه سوال

...................................

پ.ن: فقط خودت می دانی...


Posted by ابراهیم on 1387/06/17 at 03:09 ق.ظ [] Comments

میگوید مغز آدم و دنیای کهکشان‌ها دو بینهایتی هست که آدم به این نتیجه رسیده که در مورد آن هیچ‌چیز نمیداند. روزمره‌ی او زندگی بین دو بینهایتی‌ست که هیچ‌کس در موردش هیچ‌چیز نمیداند.

فراموشی بد دردیست. شاید هم خیلی بد نباشد. فراموش کردن گذشته هر چقدر هم که دردناک باشد وفتی فراموش کرده باشی دیگر اثری نخواهد داشت. بدی فراموشی آنست که اگر گذشته را به یاد نیاوری قدرت دیدن آینده را هم نخواهی داشت. پس باید در لحظه زندگی کنی. و بدی زندگی کردن در لحظه اینست که برای اوج گرفتن زمان لازم است. گذشته و آینده لازم است. لحظه کافی نیست.

پ.ن:  الان داشتم به این فكر میكردم كه ارتباطی با بقیه ی وبلاگا ندارم و برای خودم تنهام.
ولی خوب، اینطوری آدم هویت شخصیش حفظ میشه. بهتره، مگه نه ؟


Posted by ابراهیم on 1387/06/12 at 01:09 ق.ظ [] Comments

تصویر جدید : غمگین،آرام،بی حواس، مضطرب...

نوشتن و ادامه دادن شاید بهانه یی باشد برای فراموشی آنچه که امروز آزارم می دهد و آنچه که از بیم آن خودم را فراموش کردم.

گاهی فکر میکنم عجیب ترین احساس دنیا، بین من و تو وجود داره. دوستی ساده که نیست،عشقم که...،حرف از آینده و خیال بافی هم که نیست،حرف از جدایی هم ..... ..... .... هست .

 فقط منتظرم ، انتظار برای نیست ها،برای نبودها

دیگه منتظر هم نیستم.

تو : گیج شدم! نمی دونم چم شده ودارم چی کار میکنم !

من: به خودم گفتم  بهونست خوش بینی زیادی فایده نداره من اون موقع تصویر آخر و نوشته بودم .جالبه!نه؟

تو : باور کن فراموش کردن راحت تر از اونیه که فکرشو می کنی

مسیر را ادامه دادم تا آخر...
اما تویه  همون ایستگاه اول، جا موندم.

گذشت .....

تو : روزگار بی من چه جوری می گذره؟

من : روزگار!؟

 

پ.ن:این حس لعنتی تفاوت بین مجبور بودن به فهمیدن و فهمیدن واقعی رو نمی دونه. 

این روزها روزگارمو با وبلاگ خیال پر میکنم این پست هم با کمک حسی که از اونجا گرفتم نوشتم وگرنه روزگار خودم بیداد می کنه.


Posted by ابراهیم on 1387/06/2 at 08:08 ق.ظ [] Comments

تصویر هجدهم؛ من نوشتم. تو نخواندی
تصویر نوزدهم؛ تو می خوانی، من نیستم.
تصویر بیستم؛ تو نگاه، من کلمه.
تصویر بیست و یک؛ در رویاهایم گم شدی. نیستی. کجایی؟

تصویر آخر: پایان

                                                          ۲۸ خرداد ماه  ۱۳۸۷

                                                              17ژون  2008 

                                                                  ابراهیم


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 09:06 ق.ظ [] Comments

می دونم... خیلی وقته اینجا کم می نویسم...
بعضی چیزا تو زندگی آدم ثابتن و براش دغدغه هم ایجاد می کنن؛ برای همین دلش می خواد دربارشون حرف بزنه. ولی وقتی اون چیزها ثابتن و تو مدت زیادی دربارشون حرف زدی، بازم می خوای حرف بزنی؟

بد نیست اگه بشه آدم یه جور دیگه ای به اونا بپردازه... مثلا... نمی دونم.

چی می تونم تو وبلاگم بنویسم؟
یه سری چیزا که محرکم بودن دیگه نیستن. یه سری دیگه شون هم، خوب نوشتم دیگه، کلی نوشتم، چیکار کنم؟ دوباره بنویسم؟ نمی تونم دوباره بنویسم، دوست ندارم.

یاد قدیما بخیر... اون اوایلی که وبلاگ راه مینداختیم... می خوندیم...

می خواستم واسه خداحافظی با وبلاگی که کلی خاطره  باهاش دارم پست ویژه داشته

 باشم ولی الان که فکر می کنم هیچی واسه نوشتن ندارم.اینجا رو با تمام خاطره هاش

دوست دارم. 

فقط می تونم بگم داستان من و این وبلاگ افسانه ی قشنگیست....

افسانه ی قشنگی بود....


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 09:06 ق.ظ [] Comments

زندگی "الان" داره انجام می‌شه... آینده به خودی خود معنی نداره، مگر اون قسمتیش که به امید "الان" شدن تو ذهن مزه می‌کنه.
هر چیز دلپذیری، مقداری از این تعلیق رو می‌تونه توجیه کنه؛ اگه مدت زمان لازم برای رسیدن به اون چیز از حدی بیشتر بشه، دیگه معنایی نداره. من حتا اگه مطمئن هم باشم که ده سال دیگه می‌تونم فلان چیز رو داشته باشم، باز هم برام با نداشتنش فرق چندانی نداره، مگر این‌که فلان چیز، ظرفیت معنا دادن به این تعلیق رو داشته باشه. شاید بتونه ظرفیت ده سال رو داشته باشه، ولی بیست سال؟
اون جونوری که بیست سال دیگه با اسم من داره زندگی می‌کنه من نیستم... بره به درک... "من" می‌خوام زندگی کنم؛ یعنی الان... یعنی هفته دیگه... یعنی یه ماه دیگه...


Posted by ابراهیم on 1387/03/28 at 09:06 ق.ظ [] Comments

یکی از راحت ترین راه ها واسه رسیدن به پوچی.

چشمام رو هم میذارم همه جا تاریک میشه فشار میدم یه نور تندی میدوه و همه چی رو روشن میکنه

پ ن: وقتی این عکسو دیدم یه لحظه احساس کردم اونی که توی عکسه خودمم.

Me , Myself & I


Posted by ابراهیم on 1387/01/3 at 12:03 ق.ظ [] Comments

گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
تاوان یه اتفاق. یه تصمیم. یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه.
میفهمی؟


Posted by ابراهیم on 1387/01/3 at 12:03 ق.ظ [] Comments

یک دو سه فووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتت


Posted by ستاره on 1386/12/25 at 11:03 ق.ظ [] Comments

آشوب به اوج خود رسیده است. زندگی چنان می زید ما را که انگشت حیرت به دهان گزیده ایم و هیـــــچ صدایی هم از ما در نمی آید. گیج به زندگی ادامه می دهیم این روز ها. همین.

 

 پاورقی :

 این روزها روزهایی هستند كه هم نو هستند و هم كهنه نوهستند چون تا حالا نیامده بودند و كهنه چون قبلا تكرار شده اند . روزهای آخر سال . روزهایی كه ما را میبرند به زمانهای دور به آنوقتها كه نمی دانستیم زمان چیست. انوقتها كه خوشحال می شدیم عید می اید تا لباس نوبخریم.روزهایی كه از ته دل می خندیدیم . روزهایی كه دنیایمان یك اتاق بزرگ بود با سفره هفت سین و پدر و مادر  و چشمهای شادی كه منتظر تحویل سال بود و چشمهایی كه منتظر دستان مادر بود و پدر تا عیدانه ای بدهند و شادی عمیقی را حس كنیم...

   یادش بخیر....


Posted by ابراهیم on 1386/12/25 at 04:03 ق.ظ [] Comments

نویسنده‌ای با همسرش تصمیم می‌گیرند شبی را در قصر قدیمی فرانسوی كه به هتل تبدیل شده است بگذرانند. با حضور شخصیت‌های متنوع در این قصر / هتل نویسنده شب را به صبح می‌رساند: جوان شوالیه كه در لیست عاشق‌پیشه‌های مادامِ با تجربه قرار می‌گیرد، حشره شناس اهل چِك كه بعد از حوادث پراگ 1968 محكوم به عمله‌گی شده بود و پس از بیست سال به دنیای دانشمندان بازگشته، روشنفكر سیاسی فرانسوی كه از هر وسیله‌ای برای به نمایش گذاردن خود استفاده می‌كند، ونسانِ غیرتمند كه در پی افشاگری این سیاستمدار به آغوش یك خانم تند نویس می‌افتد، اما

در آخر فقط جوان شوالیه قرن 18، عصر سرعت كالسكه‌ای می‌تواند بگوید: “وه! عجب شبی بود".

کتاب آهستگی، به نظر من کتاب خیلی مدرن با دید اخلاقی-فلسفی هست....از لحاظ فن داستان نویسی هم کوندرا نویسنده قوی هست....

یکی از موضوعات اصلی کتاب آهستگی مثل کتاب بعدی کوندرا یعنی هویت "نیروی جنسی" هست....در کتاب آهستگی این نیروی جنسی بیشتر از دید اروتیک(erotic) و جنبه لذت گرایاته بهش نگاه شده و تفاوتهای ساختاری که از قرن 18 ام نسبت به قرن 20 به وجود اومده رو در 3 تا داستان همزمان بررسی کرده(در ترجمه قسمتهای مهم اصلی ترین داستان تقریبا کامل حذف شده!!)....تفاوتهایی که هم جنبه های ظاهری دارن و هم جنبه های درونی و اخلاقی....و این جنبه های ظاهری و درونی با جزئیات زیاد در موردش حرف زده شده....و این سوال که اساسا لذت چطوری تعریف میشه....

مثل کتاب هویت این کتاب هم "از جلب توجه" درش حرف زده شده....با این تفاوت که این جلب توجه فقط مثل کتاب هویت جنبه جنسی نداره و حالت کلی تری هست...چیزی که کوندرا اعتقاد داره ارمغانی از عصر تکنولوژِی و دنیای رسانه ای هست

اسم کتاب از برداشت جالبی هست که در مورد آهستگی داشته....2 قسمت جداگانه از کتاب نوشته

مردی در خیابان می‌رود‌. ناگهان می‌خواهد چیزی را به یاد بیاورد‌، اما حافظه‌اش یاری نمی‌کند‌. او بی‌آن‌که خود بداند قدم‌هایش را کند می‌کند‌. یک نفر که می‌خواهد اتفاق ناگواری را که تازه برایش پیش آمده فراموش کند‌، برعکس‌، بی‌آن‌که خود متوجه باشد‌، سرعتش را زیاد می‌کند تا شاید از چیزی که از نظر زمانی به او هنوز نزدیک است‌، دوری جوید‌. در ریاضیاتِ هستی‌، چنین تجربه‌ای به شکل دو معادله‌ی ساده در‌می‌آید‌: درجه کندی تناسب مستقیم با حضور ذهن دارد و درجه شتاب تناسب مستقیم با شدت فراموشی‌

حالا می‌خواهم عکس این گفته را بیان کنم‌: دوران ما گرایش شیفته‌واری به فراموش کردن خود دارد و برای این‌که این میل را عملی سازد‌، خود را به دست دیو سرعت می‌سپارد‌. زمان بر شتاب خود می‌افزاید تا به‌ما بفهماند که میل ندارد ما به‌یادش بیاوریم‌، زیرا از خود خسته است‌، بیزار است و می‌خواهد شعله کوچک و لرزان خاطره را خاموش کند‌

خوب در طول داستان نشون میده که چطوری سرعت و آهستگی با لذت ارتباط دارن و چطور "سرعت" دنیای مدرن رو در بر گرفته

در مورد کوندرا جایی خوندم که عده ای از مردم اهل کتاب فرانسه (الان فرانسه زندگی میکنه) اعتقاد دارن که از لحاظ اخلاقی منحرف هست!! (بیشتر نوشته های کوندرا در ایران با سانسور چاپ میشن برای همین ما که این نوشته ها رو می خونیم خیلی معیار مناسبی برای تشخیص نیستیم) حتی جایی نوشته بود که در مورد کوندرا میگن که تمایلات همجنسگرایانه داره

در هر صورت به نظر من اینطور نیست! چون بیشتر کتابهایی که می نویسه جنبه های روانشناسی آدمها رو در نظر میگیره....و احتمال خیلی زیاد در روانشناسی تابع نظر "فروید" هست

اگر کتابهای کوئلیو رو هم خونده باشین در چند تا از کتاباش مثل (11 دقیقه، ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، زهیر، حتی بریدا) در مورد تاثیر نیروی جنسی روی شخصیتهاش چیزهایی رو نوشته....ولی به نظر من "کوندرا" از لحاظ فن داستان نویسی خیلی قوی تر از "کوئلیو" هست

قسمت هایی از کتاب آهستگی

چه بگویم‌؟ شاید باید بگویم‌: ‌مردی که پشت موتورسیکلت قوز کرده‌‌، فقط می‌تواند هوش و حواسش را روی این لحظه پرواز متمرکز کند‌. او خود را به برشی از زمان آویخته که هم از گذشته و هم از آینده جداست‌. او از چنگ استمرار زمان گریخته‌. بیرون زمان مانده‌. به عبارت دیگر در حالت جذبه قرار گرفته‌. در چنان وضعی او دیگر چیزی درباره سن خود‌، همسرش‌، بچه هایش و نگرانی‌هایش نمی‌داند و در نتیجه ترسی هم ندارد‌. چرا که ترس ریشه در آینده دارد و کسی که از آینده رها است‌، لازم نیست از چیزی بترسد‌

سرعت شکلی از جذبه است که انقلاب فنی برای بشر به ارمغان آورده‌. بر خلاف موتورسیکلت‌سوار‌، یک دونده همواره در بدن خود حضور دارد‌. او باید مواظب تاول‌ها و تنگی نفس خود باشد‌. او حین دویدن‌، وزن و سن خود را به یاد دارد و بیش از هر موقع دیگر بر خود و زمان خود آگاهی دارد‌، اما وقتی که انسان اختیار سرعت را به دست ماشین می‌سپارد‌، دیگر جسم وی از بازی بیرون می‌افتد‌. خود را به دست سرعتی غیر‌جسمانی و غیر‌مادی می‌سپارد‌. سرعت ناب‌، خود سرعت‌، سرعت جذبه‌

چه ترکیب غریبی است غیر‌شخصی بودن سرد تکنولوژی‌، و آتش جذبه‌. از سی سال پیش زنی آمریکایی را به خاطر می‌آورم که انگار کارگزار اروتیسم بود و با شیوه‌ای جدی و متعهدانه (‌و در عین حال صرفاً نظری‌) برایم درباره آزادی جنسی سخنرانی می‌کرد‌. کلمه‌ای که او در توضیحاتش به کار می‌برد‌، کلمه ارگاسم بود. من شمردم‌، چهل بار شد‌. کیش ارگاسم‌. سود‌گرایی آسان‌طلبانه در زندگی جنسی‌. کار‌آئی به جای تن‌آسانی لذت‌بخش‌. تنزل عشق‌بازی تا حد مانعی که باید در کوتاه‌ترین زمان ممکن از آن عبور کرد تا انفجار جذبه‌، که تنها هدف عشق و حیات است میسر گردد‌.چرا لذت آهستگی از میان رفته است؟

اصطلاح عیش‌گرائی‌

( Hedonism) در زبان روزمره به گرایش غیر‌اخلاقی به زندگی لذت‌جویانه (‌اگر نگوئیم فساد‌کارانه‌) اطلاق می‌شود‌. البته که این تعریف درست نیست‌. اپیکور نخستین نظریه‌پرداز بزرگ لذت‌، نسبت به ممکن بودن سعادت سخت بد‌گمان بود‌. لذت را کسی می‌تواند احساس کند که رنج نمی‌برد‌.

بنابر‌این فرض، در عیش‌گرائی رنج است که اهمیت بنیادی دارد‌. انسان در صورتی سعادتمند خواهد‌بود که بتواند رنج را از خود دور نماید ولی از آن‌جا که لذت‌جوئی غالباً بیش‌تر رنج به بار می‌آورد تا لذت‌، آن‌چه اپیکور توصیه می‌کند‌، لذت بردن توأم با احتیاط و خود‌داری است‌

-----------------------------

در واقع من شک دارم که کمال مطلوب عیش‌گرائی دست‌یافتنی باشد و می‌ترسم زندگی‌ای که عیش‌گرائی ما را بدان ره‌نمون می‌شود‌، با طبیعت بشر سازگار نباشد‌.


Posted by ابراهیم on 1386/12/7 at 10:02 ق.ظ [] Comments
--------------------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------------------